دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
خوبان نه آن کنند که کس را زیان رسددل برد تا دگر چه از آن دلستان رسد؟
نیست وقتی که به ما کاهشی از غم نرسدنوبت سوختن ما به جهنم نرسد
هر ذره را فلک به زمینبوس میرسدگر خاک راست دعوی ناموس میرسد
ز رشک ست این که در عشق آرزوی مردنم باشدتو جان عالمی، حیف ست گر جان در تنم باشد
ترا گویند عاشق دشمنی آری چنین باشدز رشک غیر باید مرد گر مهر تو کین باشد
به ره با نقش پای خویشم از غیرت سری باشدکه ترسم دوست جویان را به کویش رهبری باشد
تا چند بلهوس می و عاشق ستم کشدکو فتنه تا به داوری هم علم کشد
شوخی چشم حبیب فتنه ایام شدقسمت بخت رقیب گردش صد جام شد
دل اسباب طرب گم کرده در بند غم نان شدزراعتگاه دهقان می شود چون باغ ویران شد
دیگر از گریه به دل رسم فغان یاد آمدرنگ پیمانه زدم شیشه به فریاد آمد
ز گرمی نگهت خون دل به جوش آمدز شادی ستمت سینه در خروش آمد
چو زه به قصد نشان بر کمان بجنباندتپد ز رشک دلم تا نشان بجنباند
نهم جبین به درش آستان بگرداندنشینمش به سر ره عنان بگرداند
نادان صنم من روش کار نداندبر هر که کند رحم سر از بار نداند
گر چنین ناز تو آماده یغما ماندبه سکندر نرسد هر چه ز دارا ماند
نفس از بیم خویت رشته پیچیده را ماندنگاه از تاب رویت موی آتش دیده را ماند
دریغا که کام و لب از کار ماندسخنهای ناگفته بسیار ماند
باید ز می هر آینه پرهیز گفتهاندآری دروغ مصلحتآمیز گفتهاند
بهر خواری بس که سرگرم تلاشم کردهاندپارهای نزدیک در هر دورباشم کردهاند
مژده صبح درین تیره شبانم دادندشمع کشتند و ز خورشید نشانم دادند
پروا اگر از عربده دوش نکردندامشب چه خطر بود که می نوش نکردند
عجب که مژده دهان رو به سوی ما آرندکدام مژده که آرند و از کجا آرند؟
شوقم ز پند بر در فریاد میزندبر آتش من آب دم از باد میزند
ننگ فرهادم به فرسنگ از وفا دور افگندعشق کافر شغل جان دادن به مزدور افگند