دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
بتان شهر ستم پیشه شهریارانندکه در ستم روش آموز روزگارانند
دلستانان بحل اند ار چه جفا نیز کننداز وفایی که نکردند حیا نیز کنند
آنان که وصل یار همی آرزو کنندباید که خویش را بگدازند و او کنند
به مقصدی که مر آن را ره خدا گویندبرو برو که از آن سو بیا بیا گویند
به عشق از دو جهان بی نیاز باید بودمجاز سوز حقیقت گداز باید بود
دانست کز شهادتم امید حور بودبرگشتنم ز دین دم بسمل ضرور بود
قدر مشتاقان چه داند؟ درد ما چندش بود؟آن که دایم کار با دلهای خرسندش بود
چه خیزد از سخنی کز درون جان نبودبریده باد زبانی که خونچنان نبود
دوش کز گردش بختم گله بر روی تو بودچشم سوی فلک و روی سخن سوی تو بود
تاجر شوق بدان ره به تجارت نرودکه ره انجامد و سرمایه به غارت نرود
عاشق چو گفتیش که برو زود میرودنازم به خواجگی غضبآلود میرود
چاک از جیبم به دامان میرودتا چه بر چاک از گریبان میرود
چون گویم از تو بر دل شیدا چه میرود؟بنگر بر آبگینه ز خارا چه میرود
چون بپویی به زمین چرخ زمین تو شودخوش بهشتی ست که کس راه نشین تو شود
دل نه تنها ز فراق تو فغان ساز دهدرفتن عکس تو از آینه آواز دهد
دگر فریب بهارم سر جنون ندهدگل ست و جامه آلی که بوی خون ندهد
غم چو به هم درافگند رو که مراد میدهددانه ذخیره میکند کاه به باد میدهد
داغم از پرده دل رو به قفا میآیدتا ببینم که ازین پرده چهها میآید
نه از شرمست کز چشم وی آسان برنمیآیدنگاهش با درازیهای مژگان برنمیآید
چه عیش از وعده چون باور ز عنوانم نمیآیدبه نوعی گفت میآیم که میدانم نمیآید
کسی بامن چه در صورت پرستی حرف دین گویدز آزر گفت دانم گر ز صورت آفرین گوید
ز بس تاب خرام کلکم آذر بیزد از کاغذمداد اندوزم از دودی که هردم خیزد از کاغذ
به مرگ من که پس از من به مرگ من یاد آربه کوی خویشتن آن نعش بی کفن یاد آر
ای دل از گلبن امید نشانی به من آرنیست گر تازه گلی برگ خزانی به من آر