دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
مژده ای ذوق خرابی که بهارست بهارخرد آشوب تر از جلوه یارست بهار
بی دوست ز بس خاک فشاندیم به سر برصد چشمه روانست بدان راهگذار بر
بتی دارم ز شنگی روزگاران خو، بهاران بربه مستی خویش را گرد آر و گوی از هوشیاران بر
بیا و جوش تمنای دیدنم بنگرچو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر
در گریه از بس نازکی رخ مانده بر خاکش نگروان سینه سودن از تپش بر خاک نمناکش نگر
بر دل نفس غمم سرآورچون ناله مرا زمن برآور
ای ذوق نواسنجی بازم به خروش آورغوغای شبیخونی بر بنگه هوش آور
ای شوق به ما عربده بسیار میاموزابرام به درویزه دیدار میاموز
خون قطره قطره می چکد از چشم تر هنوزنگسسته ایم بخیه زخم جگر هنوز
با همه گمگشتگی خالی بود جایم هنوزگاه گاهی در خیال خویش می آیم هنوز
یقین عشق کن و از سر گمان برخیزبه آشتی بنشین یا به امتحان برخیز
یارب ز جنون طرح غمی در نظرم ریزصد بادیه در قالب دیوار و درم ریز
لطفی به تحت هر نگه خشمگین شناسآرایش جبین شگرفان ز چین شناس
داغ تلخ گویانم لذت سم از من پرسمحو تندخویانم حیرت رم از من پرس
کاشانه نشین عشوه گری را چه کند بس؟بی فتنه سر رهگذری را چه کند بس؟
تیغ از نیام بیهده بیرون نکرده کسما را به هیچ کشته و ممنون نکرده کس
هر که را بینی ز می بیخود، ثنایش می نویسبهر دفع فتنه حرزی از برایش می نویس
من و نظاره رویی که وقت جلوه از تابشهمی بر خویشتن لرزد پس آیینه سیمابش
خوشا حالم تن آتش بستر آتشسپندی کو که افشانم بر آتش
ز لکنت می تپد نبض رگ لعل گهربارششهید انتظار جلوه خویش ست گفتارش
مپرس حال اسیری که در خم هوسشبه قدر کسب هوا نیست روزن قفسش
بیا به باغ و نقاب از رخ چمن برکشدل عدو نه اگر خون شود در آذر کش
دود سودایی تتق بست آسمان نامیدمشدیده بر خواب پریشان زد جهان نامیدمش
خوشا روز و شب کلکته و عیش مقیمانشگورنر مهر و مکناتن بهادر ماه تابانش