دفتر شعر
۳۳۴ شعر در این دفتر
نیست معبودش حریف تاب ناز آوردنشپیش آتش دیده ام روی نیاز آوردنش
دوشم آهنگ عشا بود که آمد در گوشناله از تار ردایی که مرا بود به دوش
چون عکس پل به سیل به ذوق بلا برقصجا را نگاه دار و هم از خود جدا برقص
دل در غمش بسوز که جان میدهد عوضور جان دهی غمی به از آن میدهد عوض
گویی که هان وفا که وفا بوده است شرطآری همین ز جانب ما بوده است شرط
تکیه بر عهد زبان تو غلط بود غلطکان خود از طرز بیان تو غلط بود غلط
مرا که باده ندارم ز روزگار چه حظ؟ترا که هست و نیاشامی از بهار چه حظ؟
تا رغبت وطن نبود از سفر چه حظ؟آن را که نیست خانه به شهر از خبر چه حظ؟
شادم که بر انکار من شیخ و برهمن گشته جمعکز اختلاف کفر و دین خود خاطر من گشته جمع
تا تف شوق تو انداخته جان در تن شمعشرر از رشته خویش ست به پیراهن شمع
به خون تپم به سر رهگذر دروغ دروغنشان دهم به رهت صد خطر دروغ دروغ
هنگام بوسه بر لب جانان خورم دریغدر تشنگی به چشمه حیوان خورم دریغ
ای کرده غرقم بی خبر شو زین نشانها یک طرفرختم به ساحل یک طرف شستم به دریا یک طرف
گل و شمعم به مزار شهدا گشت تلفنشدی راضی و عمرم به دعا گشت تلف
شدم سپاسگزار خود از شکایت شوقزهی ز من به دل بی غمش سرایت شوق
به گونه می نپذیرد ز همدگر تفریقتجلی تو به دل همچو می به جام عقیق
بحر اگر موج زنست از خس و خاشاک چه باک؟با تو زاندیشه چه اندیشه و از باک چه باک؟
مرد آن که در هجوم تمنا شود هلاکاز رشک تشنه ای که به دریا شود هلاک
سبکروحم بود بار من اندکچرا نشماری آزار من اندک
ای ترا و مرا درین نیرنگدهن و چشم و دست و دل همه تنگ
راهی ست که در دل فتد ار خون رود از دلناید به زبان شکوه و بیرون رود از دل
تن بر کرانه ضایع دل در میانه غافلچون غرقه ای که ماند رختش به سوی ساحل
گفتم ز شادی نبودم گنجیدن آسان در بغلتنگم کشید از سادگی در وصل جانان در بغل
داریم در هوای تو مستی به بوی گلما راست باده ای که تو نوشی به روی گل