دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
هر چشمه به بحر همعنان ست اینجاهر خاربنی ثمرفشان ست اینجا
یارب سودی به روزگاران ما راوجه گل و مل به نوبهاران ما را
گر دل ز شرر زدوده باشم خود راور بر دم تیغ سوده باشم خود را
ای دوست به سوی این فرومانده بیااز کوچه غیر راه گردانده بیا
بر دل ز دو دیده فتح بابست این خوابباران امید را سحابست این خواب
بینایی چشم مهر و ماهست این خوابپیرایه پیکر نگاهست این خواب
یک روز به ترک یاوه گویی غالبرخ روز دگر به باده شویی غالب
غالب چو ز ناسازی فرجام نصیبهم بیم عدو دارم و هم ذوق حبیب
در عالم بی زری که تلخ ست حیاتطاعت نتوان کرد به امید نجات
خوشتر بود آب سوهن از قند و نباتبا وی چه سخن ز نیل و جیحون و فرات
ای آن که به دهر نام تو شاهرخ استپیوسته ترا به حضرت شاه رخ است
غالب روش مردم آزاد جداسترفتار اسیران ره و زاد جداست
کس را نبود رخی بدین سان که تراستپاکیزه تنی به خوبی جان که تراست
در خورد تبر بود درختی که مراستخاییده آتش ست رختی که مراست
هستم ز می امید سرمست و بس استدارم سر این کلاه در دست و بس است
زان دوست که جان قالب مهر و وفاستگر دیر رسد پاسخ مکتوب رواست
هر کس ز حقیقت خبری داشته استبر خاک ره عجز سری داشته است
آن را که عطیه ازل در نظرستهر چند بلا بیش طرب بیشترست
خوابی که فروغ دین ازو جلوه گرستدر روز نصیب شاه روشن گهرست
آن را که ز دست بی زری پامال سترسوایی نیز لازم احوال ست
هر چند زمانه مجمع جهال ستدر جهل نه حالشان به یک منوال ست
ای آن که ترا سعی به درمان من ستمنعم مکن از باده که نقصان من ست
بسمل که سخن طراز مهرآیین ستارزش ده آن و مایه بخش این ست
دانیم که آیین شکایت نه نکوستما را سخن از مرگ خود و صورت اوست