دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
دستم به کلید مخزنی می بایستور بود تهی به دامنی می بایست
غالب به سخن گرچه کست همسر نیستاز نشئه هوش هیچت اندر سر نیست
آن خسته که در نظر به جز یارش نیستبا سود و زیان خویشتن کارش نیست
اوراق زمانه درنوشتیم و گذشتدر فن سخن یگانه گشتیم و گذشت
تا موکب شهریار زین راه گذشتفرقم به فلک رسید و از ماه گذشت
غالب غم روزگار ناکامم کشتاز تنگی دل به حلقه دامم کشت
ای کرده به آرایش گفتار بسیچدر زلف سخن گشوده راه خم و پیچ
گردیدن زاهدان به جنت گستاخوین دست درازی به ثمر شاخ به شاخ
سر تا سر دهر عشرتستان تو بادصد رنگ گل طرب به دامان تو باد
غالب هر پرده ای نوایی داردهر گوشه ای از دهر فضایی دارد
بادست غم آن باد که حاصل ببردآب رخ هوشمند و غافل ببرد
این نامه که راحت دل ریش آوردسرمایه آبروی درویش آورد
وقت ست که آسمان موجه نازدمهر آینه پیش رخ نهد مه نازد
گیرم که ز دهر رسم غم برخیزدغمهای گذشته چون به هم برخیزد
گر گرد ز گنج گهری برخیزدمپسند که دود از جگری برخیزد
ای آن که هما اسیر دامت باشدصاف می خسروی به جامت باشد
غالب غم روزگار و بارش نکشدوز حور بهشت انتظارش نکشد
روی تو به آفتاب تابان ماندخوی تو به سیل در بیابان ماند
امروز شراره ای به داغم زده اندنشتر به رگ صبر و فراغم زده اند
آن کز اثر طمع نشانش آرندگر خود به هوای استخوانش آرند
چرگر که ز زخمه زخم بر چنگ زندپیداست که از بهر چه آهنگ زند
یارب نفس شراره خیزم بخشندیارب مژه های دجله ریزم بخشند
قانع نیم ار بهشت نیزم بخشنداز بخشش خاص تا چه چیزم بخشند
او راست اگر هزار چیزم بخشنداو راست اگر بهشت نیزم بخشند