دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
این خواب که روشناس روزش گویندچون صبح مراد دلفروزش گویند
امروز که روز عید نوروز بودروزی فرخنده و دل افروز بود
آن مرد که زن گرفت دانا نبوداز غصه فراغتش همانا نبود
زانجا که دلم به وهم در بند نبودبا هیچ علاقه سخت پیوند نبود
منصور غمش ز نکته چینان چه بود؟در راست خطر ز همنشینان چه بود؟
هر چند خرد ز تاب می پست شودوز ضعف خرد وهم قویدست شود
باید که جهانی دگر ایجاد شودتا کلبه ویران من آباد شود
باید که دلت ز غصه در هم نشوداز رفتن زر دستخوش غم نشود
زین رنگ که در گلشن احباب دمیدپژمرد گل و لاله شاداب دمید
خواندیم سخنهای محبت بسیارراندیم سخنهای محبت بسیار
بازی خور روزگار بودم همه عمراز بخت امیدوار بودم همه عمر
شرطست که روی دل خراشم همه عمرخونابه به رخ ز دیده پاشم همه عمر
آنم که به پیمانه من ساقی دهرریزد همه درد و درد و تلخابه زهر
دی دوست به بزم باده ام خواند به نازوانگه ورق مهر بگرداند به ناز
خوابی که بود نشان بخت فیروزدیده ست به روز شاه گیتی افروز
ای روی تو همچو مهر گیتی افروزوی بخت تو در جهانستانی فیروز
چون درد ته پیاله باقی ست هنوزشادم که بهار لاله باقی ست هنوز
ای داده به باد عمر در لهو و فسوسزنهار مشو ز زحمت حق مأیوس
ای آن که دهی مایه کم و خواهش بیشآن روز که وقت بازپرس آید پیش
زین موی که بر میان تست ای بدکیشباشدت کمرت خجل ز بی برگی خویش
در بزم نشاط خستگان را چه نشاطاز عربده پای بستگان را چه نشاط
در باغ مراد ما ز بیداد تگرگنی نخل به جای ماند نی شاخ نه برگ
داری چه هراس جان ستانی از مرگ؟می جوی حیات جاودانی از مرگ
شب چیست سویدای دل اهل کمالسرمایه ده حسن به زلف و خط و خال