دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
ای آن که گرفته ام به کوی تو پناهرانی چو به عنف از در خویشم ناگاه
یارب به جهانیان دل خرم دهدر دعوی جنت آشتی با هم ده
هر چند که زشت و ناسزاییم همهدر عهده رحمت خداییم همه
ای جام شراب شادکامی زده ایدر جور دم از بلندنامی زده ای
گر پرورش مهر نه زان دل بودیدر دهر شیوع مهر مشکل بودی
گر ذوق سخن به دهر آیین بودیدیوان مرا شهرت پروین بودی
ای آن که به راه کعبه رویی دارینازم که گزیده آرزویی داری
تا چند به هنگامه سلامت باشیتا چند ستمکش اقامت باشی
عمریست که در خم خمارم ساقیتاب تف تشنگی نیارم ساقی
صبحست و همای فیض و گیتی دامیصبحست و هوای شوق و گردون بامی
آنی تو که شخص مردمی را چشمیسبحان الله چه مایه بینا چشمی
در کلبه من اگر غباری بینیپیچیده به خویش همچو ماری بینی
جانی ست مرا ز غم شماری در ویاندیشه فشانده خارزاری در وی
گویند جهانیان دورویند، مگویگر بد منکوه ور نکویند، مگوی
یارب تو کجایی که به ما زر ندهیبی درد خدایی که به ما زر ندهی
دارم دل شاد و دیده بیناییوز کری گوشم نبود پروایی