دفتر شعر
۱۱۲ شعر در این دفتر
این رسم که بخشیده شاهی هر سالآید به کفم ز جواجه تاشان به سؤال
شام آمد و رفت سر به پابوس خیالبر تخت شهی نشست کاووس خیال
در عشق بود عرض تمنا مشکلکاینجاست نفس غرقه به خونابه دل
آن را که بود درستیی در فرجامهم محرم خاص آید و هم مرجع عام
شاها هر چند وایه جوی آمده امدانی که چه مایه نغزگوی آمده ام
هر چند شبی که میهمانش کردمبر خویش به لابه مهربانش کردم
رنجورم و می به دهر درمان بودمنیروی دل و روشنی جان بودم
در سینه ز غم زخم سنانی دارمچشم و دل خونابه فشانی دارم
نی کشته زخم ناوک و شمشیرمنی خسته ناخن پلنگ و شیرم
تا کی رمدم شفق تراشد از چشمهر دم مژه خون به روی پاشد از چشم
غالب آزاده موحد کیشمبر پاکی خویشتن گواه خویشم
غالب به گهر ز دوده زاد شممزان رو به صفای دم تیغ ست دمم
خواهم که دگر سخن به پیغاره نمتا جان ستم رسیده را چاره کنم
شرطست که بهر ضبط آداب و رسومخیزد بعد از نبی امام معصوم
در عهد تو و منست در هفت اقلیمبرخاستن امید و خون گشتن بیم
تا میکش و جوهر دو سخنور داریمشأن دگر و شوکت دیگر داریم
زین سان که همیشه در روانی ماییمسرچشمه راز آسمانی ماییم
نازم به نشاط این چنین برگشتنرمزیست نهفته اندرین برگشتن
شرطست به دهر در مظفر گشتناسباب دلاوری میسر گشتن
غالب چو ز دامگه بدر جستم منآخر ز چه بود این همه برگشتن
بر قول تو اعتماد نتوان کردنخود را به گزاف شاد نتوان کردن
هر چند توان بی سر و سامان بودنبازیچه خوی زشت نتوان بودن
ای تیره زمین که بوده ای بستر منهر خاک که با تست همه بر سر من
راهی ست ز عبد تا حضور اللهخواهی تو درازگیر و خواهی کوتاه