دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
وز آن پس جهاندیده کوش سترگرها کرد راه بد و خوی گرگ
تو را ای خردمند روشنروانزبان کرد یزدان از اینسان روان
بدین سر همه دانش آموز و بسکه جز دانشت نیست فریادرس
چو همراه دانش نباشد خردنه نیک آید از دانش تو نه بد
نماید همی کاین جهان یک دم استاگر شادکامی وگر خود غم است
سرِ داد پیغمبر پاکدیناگر خواستی گنجِ روی زمین
یکی داستان گفته بودم ز پیشچنانچون شنیدم ز کمّ و ز بیش
زمانه چو کارم دلارای کرددلم داستانی دگر رای کرد
به نام شهنشاه گیتیگشایفریدون به دانش، سکندر به رای
در این داستان، ژرف بنگر کنونچو برخواند از پیش تو رهنمون
از امروز تا سیصد و اند سالاز ایران پدید آید آن بیهمال
به مانوش پس نامه فرمود کینبیسنده برداشت باریک نی
چنین تا به درگاه مانوش شدهمه رنج راهش فراموش شد
از او آگهی رفت نزدیک شاهفرستاد پیشش پذیره سپاه
سه ماهش زمان داد، دستور زودنوندی برافگند بر سانِ دود
به یک هفته آمد به روم آن نوندچو از نامه بگشاد مانوش بند
چو از دانشِ سرکش نیک پییکایک شد آگاه فرخنده کی
ز کردار شه گشت مانوش شادبه دستور خویش این سخن برگشاد
یکی پادشاهی افریقس استکه پند همه خسروان او بس است
همان داستانی دگر یار اویز کردار دقیانُس و کار اوی
دگر داستان پلاطُس به رومکه خون مسیح از بنه داشت شوم
یکی شاه بود اسطلیناس نامز گنج و ز دانش رسیده به کام
سر داستانهای شاهان پیشکه خسرو همی داشتی پیش خویش
همی راند یک روز و یک شب سیاهرسیدند نزدیک سنگی سیاه