دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
سرِ ماه پیش گروهی رسیدکز آن سان دگر آدمی کس ندید
سکندر دو تن پیش کرد از گروهبشد تا رسید او به نزدیک کوه
چنین داد پاسخ که یزدان پاکمرا اندر آورد بی ترس و باک
وز آن جایگه جم سپه برگرفتبه تندی سوی رزم مهراج رفت
در آن بیشه، آن مردمان روز و شبگریزان، خلیدهدل و خشکلب
سرِ نامه از بندهٔ شهریارجهان را چو خورشید، پروردگار
چو نامه بدادند، بر خواند زودفرستاد هر جا که لشکرش بود
برادرش را، کوش، در پیش خواندوز این داستان چند با او براند
به نوک چنین گفت فارک که منچرا رنجه دارم همی خویشتن
بدو گفت کای مایهٔ سنگ و هوشتو هیچ آگهی داری از کار کوش؟
مهانش شنید و سرافگند پیشاز اندیشهٔ او دلش گشت ریش
سرِ داستان آفرینِ خدایکه او کرد گردونِ گردان به پای
ز بیم بداندیش کوش، آن گروهگریزان همه ساله در دشت و کوه
چو از هیچ سو کوش دشمن ندیدسپه را سوی پیلگوشان کشید
دگر روز چون آتبین با سپاهز بهر شکار آمد آن جایگاه
ز بس لابه کاو کرد، دادش بدویزنش سوی پروردن آورد روی
یکی روز ناگاه سالار چینیکی تاختن کرد بر آتبین
چو شاه آتبین را چنان دید کوشبرآورد مانند تندر خروش
فرستاد و مر کوش را پیش خواندببوسید و نزدیک خویشش نشاند
سپه را بدو داد هنگام خواببه رفتن گرفتند گردان شتاب
وز آن روی چون لشکر آمد به چیندل شاه چین گشت از ایشان به کین
وز آن لشکر خویش کآورده بودکه ضحّاک با او برون کرده بود
گذرگاه بگرفته بود آتبینپر اندیشه گشت از سپهدار چین
نگه کرد در کارِ گردان سپهرکه چون گشت خواهد همی ماه و مهر