دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
بماندند از آن نامور سه هزارسواری که بود از در کارزار
وز آن روی لشکر چو آمد به چینیکایک نهادند سر بر زمین
یکی دانشی مرد، دستور شاهپدر گشته بر دست جم بر تباه
وز آن سوی رود از پس کارزارفرستاده بود آتبین ده سوار
شه چین چو با لشکر آن جا رسیدچنان ساخته آتبین را بدید
شب تیره گیتی چو یکسان نمودبرفت آتبین با سپاهش چو دود
دگر روز آگاه شد شاه چینشتابان بشد بر پی آتبین
شه چین سپه را نکوهش نمودکه این سستی و بیمتان از چه بود؟
بر آشفت و با لشکر خویش گفتکه درد و غمان با شما باد جفت
چو از دور خسرو مر او را بدیدهمی تاخت تا تنگ بر وی رسید
ز هر گونه گفتار، گوینده گفتشه چین از اندیشهٔ این نخفت
چو مهر از سر کوه بنمود چهرنهان گشت ماه از درخشنده مهر
یکی نامور خواهم از انجمنکه او را دهم جوشن و اسب من
چو دستور، گفتار خسرو شنیدبرآمد ز جای، آفرین گسترید
ز گفتار او گشت بهمرد شادفرود آمد از اسب مانند باد
بیا تا برآیی هم اکنون به تختچنانچون بود مرد فرخنده بخت
سخنهای شیرین و امید بختجوان را یکایک فرو بست سخت
از آوردگه کوش چون گشت بازسوی آتبین رفت و بردش نماز
دل مرد دستور از او گشت شادبرون آمد او، سر سوی ره نهاد
چو از کارش آگاه شد آتبینبفرمود تا برنهادند زین
ز ره چون یکی میل ببرید بیشسپاه پدرش اندر آمد به پیش
همان گه نویسنده را پیش خواندوزاین داستان چند با او براند
همان شب یکی بزمگه ساخت کوشبرآمد خروشیدن نای و نوش
از ایرانیان کودکی نیکدلکه خورشید گشتی ز رویش خجل