دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
همان گه بفرمود تا زآن گروهتنی صد شدند از بر تیغ کوه
سر ماه چون ماهِ نو شد پدیدهمه دامن کوه لشکر کشید
بدو گفت کای دیو چهره به رنگنداری مگر داستان نهنگ؟
بدو گفت کوش ای سبکمایه مردبه گرد در پادشاهی مگرد
بدو آتبین گفت کای تند مردزبان تو مغز مرا بنده کرد
........................................................................
بدو آتبین گفت دادی تو داداز این بیش گفتار دیگر مباد
بگفت این و شد تا به نزدیک کوشبر او حمله آورد چون شیرزوش
گریزان شد از بیم جان زی سپاههمی تاخت او تا برِ اسب شاه
ستاره چو گشت از هوا ناپدیدسپیده ز سیماب لشکر کشید
چو هور از بر کوه زیور نهادسپاهی سوی کوهیان سر نهاد
یکی روز، بس کاروانی شگرفز ماچین گذر کرد بر کوه ژرف
دبیر خردمند را پیش خواندوز این در سخنها فراوان براند
بفرمود تا پیشش آمد دبیرجوانی خردپرور تیزویر
یکی روز بهمرد دستور گفتکه با جان شاه آفرین باد جفت
بدانست سالار چین کان سخُنچنان است کافگند آن مرد بُن
چو آگه شد از نامهٔ آتبینتو گفتی ببستهست پایش زمین
ز دریا چو بر خشک شد شهریارسراسر سپه دید دریا کنار
به پنجم به شهر بسیلا رسیدبه گیتی کسی چون بسیلا ندید
چو ده روز بگذشت طیهور شاهبه پرسش سوی آتبین شد ز گاه
بدانست طیهور کآن شیردلشد از کار نخچیر توران خجل
گذشت آن شب و بامداد پگاهیکی بزمگاهی بیاراست شاه
به طیهور گفت آتبین از میانکه من با تنی چند از ایرانیان
جهاندیده گوید که اندر جهاندو جای است هر دو به دریا نهان