دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
کنون بازگردم به گفتار کوشز دهقان دیندار بشنو به هوش
بر آن بود سه ماه سالار چینکه رفتهست پیش بهک آتبین
سوی پیلدندان رسید آگهیکه ماچین و چین ز آتبین شد تهی
نبشته به طیهور کز راه دادیکی پند من کرد بایدْت یاد
چو رفتند نزدیک طیهور شاهنهادند نامه در آن پیشگاه
نهادندش آن پاسخ نامه پیشهمی هرچه دیدند بی کمّ و بیش
شد از کوه غلتان گران سنگ سنگاز این سان دو روز و دو شب بود جنگ
وز آن روی چون کوش با آن سپاهز دریا گذر کرد و آمد به راه
به گوش آگهی شد که خاور خدایکه شد شاه خاور به دیگر سرای
چو دریا ز کوش و سپه گشت پاکبهک را نماند از کسی ترس و باک
به چین اندرون کوش سر برفراختهمه کارها را به آیین بساخت
همان گه نبیسنده را خواند پیشسخن راند با او ز اندازه بیش
چو شد روی گیتی به رنگ زریرز رخسارهٔ خور فرو شست قیر
چو پیغام بشنید و نامه بخواندز شادی بخندید و خیره بماند
چو لشکر برفت و برآراست کارسه ماهش درنگ آمد و روزگار
شنیدم که ضحّاک چندان بخوردکه آمد سر هر دو کتفش به درد
یکی مرد هندی ز درگاه شاهدرآمد نشسته بر او گرد راه
وز آن سوی دیهیم لشکر براندسپه را به دریا گذر بشاند
چو دید آن که کردند ماچین تباهیکی نامه کرد او به طیهور شاه
چو بر خواند نامه بدو ترجمانبخواند آتبین را هم اندر زمان
وز آن روی بر آتبین با سپاهدرافگند کشتی به دریا و چاه
نویسنده را نامه فرمود و گفتکه با نیکمردان هنر باد جفت
چو کشتی روان شد، سپه برکشیدسوی مرز چین لشکر اندر کشید
چو نوشان بدید آن که سخت است کارنهانی برافگند چندین سوار