دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
همی آتبین داشت خمدان حصارگه آسایش و گاه در کارزار
دگر روز نوشان یکی برگزیدکه گوید به گفتار و داند شنید
ز ماچین سر ماه نامه رسیدسوی آتبین، کاین شگفتی که دید!
برآمد دگرباره غلغل ز شهرکه مردم ز سختی همی یافت بهر
سواران نوشان چو بشتافتندبه بیت المقدس خبر یافتند
چو یک نیمه ره زیر پی کرد کوشسپاهی گزین کرد پولادپوش
چو انبوه شد رزم و دید آتبینکجا چیره گشتند گردان چین
دگر روز دستورش اندر رسیدبسی خوردنی پیش خسرو کشید
همان گه یکی نامه فرمود، گفتبه نام خداوند بی یار و جفت
بهک بدگمان شد ز کردار کوشبه کار اندرون تیزتر کرد هوش
فرستاد نامه به ضحاک شاهکه چو من بدین جا کشیدم سپاه
ز دشمن چو ایمن شد و کام یافتشب و روز آرام و شادی بیافت
وز آن روی چون آتبین بازگشتبسیلا ز شادی پر آواز گشت
زنان بسیلا همی دید شاهبه بالا چو سرو و به چهره چو ماه
دگر روز برخاست جوینده شاهچو بیدل همی رفت تا بارگاه
ز شادی خورش خواست طیهور و میبه شمشیرِ می رنج را کرد پی
وز آن پس گهی آتبین پیش شاهگهی شد به ایوان او بیسپاه
سر سال نو هرمز فروردیندر اختر نگه کرد شاه آتبین
«فرع» را فرستاد با «کامداد»بدان سان که بایست پیغام داد
به سرمستی اندر فرع را چه گفتکه بگشای بر من تو راز از نهفت
فرع را فرستاد نزدیک شاهکه کی راه یابم بدین پیشگاه
فرع پیش شاه اندر آمد ز راهکه را برگزید از میان گفت شاه
به دستور فرمود تا کرد سازدر گنجهای کهن کرد باز
چو روز آمد از ماه اردیبهشتجهان شد ز لاله به سان بهشت