دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
از ایشان دژم گشت سالار کوهفرع را بخواند از میان گروه
شبی شادمان خفته بُد آتبینچنان دید در خواب شاه زمین
به خواب اندرون شد شبی سهمناکروان جهاندار جمشیدِ پاک
گذشت آن شب و بامداد پگاهفرستاد دستور را پیش شاه
بدو گفت طیهور کاکنون ز راهبیندیش تا چون شود بیسپاه
دگر روز شد پیش شاه، آتبینفراوانش بستود و کرد آفرین
چو رفت آتبین از بسیلا برونز دیده زن و مرد راندند خون
همی راند تا کوه شد بر دو شاخبرآمد به خشکی و جای فراخ
از آن آتبین شادمان گشت سختجهان تیرهگون گشت و بربست رخت
همی بود در بیشه شاه آتبینز گردون دژم وز زمانه به کین
پراندیشه خسرو شبی خفته بودجهان دید کز میغ آشفته بود
به پیش فرارنگ شد در زماندلش کرد از این داستان شادمان
چنان دان که دیدم من امشب به خوابدلارای باغی و میدان و آب
یکی روز بیرون شد از پیشگاهخروش آمد از مرد فریادخواه
گرانمایه دستور با رهنمونز بیشه روان گشت و آمد برون
بدو گفت سلکت که ای رهنمونسزد گر تو ما را کنی آزمون
چو از پرده بنمود رخسار هورستاره نهان گشت بی جنگ و شور
زمین چون بپوشید پرّ غرابنهان گشت و بی فرّ شد آفتاب
ز فرزند چون خسته دل گشت بازسوی کوه شد سلکت سرافراز
کنون بازگردم به گفتار کوشکه هوش آید از پیلدندان به جوش
دل پیلدندان ز غم یافت دردبه ضحّاک جادو سبک نامه کرد
یکی روز از بیشه شاه آتبینبیامد به در، با دلیران کین
سراینده دهقان بسیار هوشچنین یافت از کار و کردار کوش
جهاندیده گوید بدان روزگارنبودهست کس بر ره کردگار