دفتر شعر
۳۶۹ شعر در این دفتر
چنین آمد از کوش نامه پدیدکه نوشانِ دستور را برکشید
بخواندی زمان تا زمان دخترشکه او بود همچهرهٔ مادرش
شکیبا همی بود تا چند گاهچو ایمن شد از بابِ خود دخت شاه
جهاندیده گوید که در مرز چینبود سیصد و شصت شهر گزین
دو سال اندر این ماهچهره ببودکه او هر زمانیش رشکی نمود
بپژمرد کنعان که آن را بدیدکه از تاب او ماهچهره کشید
چو آگاه شد کآتبین شد درستبه طیهور پرداخت و بر چاره جست
وزآن پس یکی ترجمان را بخواندنهانی سخن چند با او براند
ز دریا چو بر شد فرستاده مردهمان گه ز پیش وی آهنگ کرد
وز آن جایگه شادمان گشت بازبه نزدیک طیهور گردنفراز
چو برداشت کوش از میان کین و جنگنمود اندر این روزگاری درنگ
به بر چون برافگند گردون گرهبه بر درکشیدند گردان زره
بفرمود پس تا سپه را بخواندکه اندر جزیره سواری نماند
وزآن روی طیهور با آن سپاهبر آنسان برابر نشسته سه ماه
بیاراست لشکر دگر روز کوشبه زیر آمد از کوه و بر شد خروش
وز آن جایگه لشکر اندر کشیدچو از دور شهر بسیلا بدید
ز ناگه برآمد سواری ز راهیکی نامه دادش به ضحاک شاه
بترسید طیهور و نومید شدشب و روز لرزنده چون بید شد
از ایشان چو بشنید طیهور گفتکه این بدگهر باد با درد جفت
ز ناگه بیامد سرِ ماهِ نوفرستادهٔ مادرِ شاهِ نو
چنین است کار جهان کرد کردگهی تندرستی بود گاه درد
کنون ز آتبین چون بپرداختیمز کوش و فریدون سخن ساختیم
به دریا سوی مرز ماچین شتافتکرا از جزیره بدان مرز یافت
چنین هفت سال اندر این کار شدجهاندیده طیهور بیمار شد