دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
بیا، که بیتو به جان آمدم ز تنهایینمانده صبر و مرا بیش ازین شکیبایی
پسرا، ره قلندر سزد ار به من نماییکه دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی
چه بود گر نقاب بگشایی؟بیدلان را جمال بنمایی؟
در کوی تو لولیی، گداییآمد به امید مرحبایی
دلی دارم، چه دل؟ محنت سراییکه در وی خوشدلی را نیست جایی
ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، کجایی؟چه باشد ار رخ خوبت بدین شکسته نمایی؟
ز دو دیده خون فشانم، ز غمت شب جداییچه کنم؟ که هست اینها گل خیر آشنایی
زهی! جمال تو رشک بتان یغماییوصال تو هوس عاشقان شیدایی
سحرگه بر در راحت سراییگذر کردم شنیدم مرحبایی
کشید کار ز تنهاییم به شیداییندانم این همه غم چون کشم به تنهایی؟
همی گردم به گرد هر سرایینمییابم نشان دوست جایی
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟به جان میجویمت جانا، کجایی؟
نیم بیتو دمی بیغم، کجایی؟ندارم بیتو دل خرم، کجایی؟
درین ره گر بترک خود بگویییقین گردد تو را کو تو، تو اویی
درین ره گر به ترک خود بگوییببینی کان چه میجویی خود اویی
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند موییبرآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
نه از تو به من رسید بویینه وصل توام نمود رویی