دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
ای دل، چو در خانهٔ خمار گشادندمینوش، که از می گره کار گشادند
نخستین باده کاندر جام کردندز چشم مست ساقی وام کردند
نگارا، جسمت از جان آفریدندز کفر زلفت ایمان آفریدند
اگر شکسته دلانت هزار جان دارندبه خدمت تو کمر بسته بر میان دارند
چو چشم مست تو آغاز کبر و ناز کندبسا که بر دلم از غمزه ترکتاز کند
باز دلم عیش و طرب میکندهیچ ندانم چه سبب میکند
هر که او دعوی مستی میکندآشکارا بتپرستی میکند
به خرابات شدم دوش مرا بار نبودمیزدم نعره و فریاد ز من کس نشنود
هرکه در بند زلف یار بوددر جهانش کجا قرار بود؟
تا کی از ما یار ما پنهان بود؟چشم ما تا کی چنین گریان بود؟
ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بودشادمان جانی که او را چون تو جانانی بود
وه! که کارم ز دست میبرودروزگارم ز دست میبرود
اندرین ره هر که او یکتا شودگنج معنی در دلش پیدا شود
نگارینی که با ما مینپایدبه ما دلخستگان کی رخ نماید؟
مرا، گرچه ز غم جان میبرآیدغم عشقت ز جانم خوشتر آید
زان پیش که دل ز جان برآیدجان از تن ناتوان برآید
آخر این تیره شب هجر به پایان آیدآخر این درد مرا نوبت درمان آید
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآیدکه بوی او شفای جان هر بیمار میآید
صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار میآیدکه بوی او شفای جان هر بیمار میآید
گهی درد تو درمان مینمایدگهی وصل تو هجران مینماید
مرا درد تو درمان مینمایدغم تو مرهم جان مینماید
ای باد صبا، به کوی آن یارگر بر گذری ز بنده یاد آر
دل در گره زلف تو بستیم دگر باروز هر دو جهان مهر گسستیم دگربار
دل در گره زلف تو بستیم دگرباردر دام سر زلف تو شستیم دگربار