دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
حبذا عشق و حبذا عشاقحبذا ذکر دوست را عشاق
بیا، که خانهٔ دل پاک کردم از خاشاکدرین خرابه تو خود کی قدم نهی؟ حاشاک
دلی، که آتش عشق تواش بسوزد پاکز بیم آتش دوزخ چرا بود غمناک؟
گر آفتاب رخت سایه افکند بر خاکزمینیان همه دامن کشند بر افلاک
تنگ آمدم از وجود خود، تنگای مرگ، به سوی من کن آهنگ
در جام جهان نمای اولشد نقش همه جهان ممثل
ای دیده، بدار ماتم دلکو در خطری فتاد مشکل
مبند ای دل، بجز در یار خود دلامید از هر که داری جمله بگسل
خوشتر از خلد برین آراستند ایوان دلتا به شادی مجلس آراید درو سلطان دل
أکُئوس تلالات بمدامام شموس تهللت بغمام
از دل و جان عاشق زار توامکشتهٔ اندوه و تیمار توام
باز در دام بلا افتادهامباز در چنگ عنا افتادهام
ایندم منم که بیدل و بییار ماندهامدر محنت و بلا چه گرفتار ماندهام؟
یاران، غمم خورید، که غمخوار ماندهامدر دست هجر یار گرفتار ماندهام
ساقی، چو نمیدهی شرابمخونابه بده بجای آبم
دل گم شد، ازو نشان نیابمآن گم شده در جهان نیابم
دل گم شد، ازو نشان نمییابمآن گم شده در جهان نمییابم
هیهات! کزین دیار رفتمناکرده وداع یار رفتم
کجایی؟ ای ز جان خوشتر، شبت خوش باد، من رفتمبیا در من خوشی بنگر، شبت خوش باد من رفتم
من باز ره خانهٔ خمار گرفتمترک ورع و زهد به یک بار گرفتم
من چه دانم که چرا از تو جدا افتادم؟نیک نزدیک بدم، دور چرا افتادم؟
اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندمزمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم
در ملک لایزالی دیدم من آنچه دیدماز خود شدم مبرا، وانگه به خود رسیدم