دفتر شعر
۳۰۵ شعر در این دفتر
من که هر لحظه زار میگریماز غم روزگار میگریم
گر ز شمعت چراغی افروزیمخرمن خویش را بدان سوزیم
گرچه دل خون کنی از خاک درت نگریزیمجز تو فریادرسی کو که درو آویزیم؟
ناخورده شراب میخروشیمبنگر چه کنیم؟ اگر بنوشیم
ناخورده شراب میخروشیمخود تا چه کنیم؟ اگر بنوشیم
خیزید، عاشقان، نفسی شور و شر کنیموز های و هو، جهان همه زیر و زبر کنیم
خیز، تا قصد کوی یار کنیمگذری بر در نگار کنیم
تا کی از دست فراق تو ستمها بینیم؟هیچ باشد که تو را بار دگر وابینیم
ز غم زار و حقیرم، با که گویم؟ز غصه میبمیرم، با که گویم؟
ز دلتنگی به جانم با که گویم؟ز غصه ناتوانم، با که گویم؟
ای دوست، بیا، که ما توراییمبیگانه مشو، که آشناییم
بیا، ای دیده، تا یک دم بگرییمنیم چون خوشدل و خرم بگرییم
تا کی همه مدح خویش گوییم؟تا چند مراد خویش جوییم؟
شهری است بزرگ و ما دروییمآبی است حیات و ما سبوییم
بگذر ای غافل ز یاد این و آنیاد حق کن تا بمانی جاودان
مبتلای هجر یارم، الغیاث ای دوستاناز فراقش سخت زارم، الغیاث ای دوستان
مقصود دل عاشق شیدا همه او دانمطلوب دل وامق و عذرا همه او دان
در کف جور تو افتادم، تو دانتن به هجران تو در دادم، تو دان
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دانجان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
ماهرخان، که داد عشق، عارض لاله رنگشانهان! به حذر شوید از غمزهٔ شوخ و شنگشان
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوانز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
نگارا از سر کویت گذر کردن توان؟ نتوانبه خوبی در همه عالم نظر کردن توان؟ نتوان
عاشقی دانی چه باشد؟ بیدل و جان زیستنجان و دل بر باختن، بر روی جانان زیستن
سهل گفتی به ترک جان گفتنمن بدیدم، نمیتوان گفتن