دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
شب روز شد به یاد تو روشن چراغ صبحبا ساغر ستاره کنم سیر باغ صبح
دل صاف می کند ز کدورت ایاغ صبحتا افکند سیاهی شب را ز داغ صبح
بسکه از مهر او گداخته صبحعلم صدق بر فراخته صبح
جذبه شوق که می ریخت به پیمانه صبحمست خورشید برون تاخته از خانه صبح
سیم اشکم صیقل آیینه گلهای صبحمی توان دیدن خیال رویت از سیمای صبح
گشته تا صیاد ما مژگان شوخکرده صید مدعا مژگان شوخ
که گفته سنگ دلت کفه محبت باددعای کیست که صبرم رمیده طاقت باد
اضطرابم رهین طاقت بادوحشتم صید دام الفت باد
رنگ شکسته از گل رویش عیان مبادپژمردگی شکفته این گلستان مباد
بی یاد قامتش دل بیتاب من مبادچون سرو خوشخرام نباشد چمن مباد
گلشن آرای خیالم حسن محجوب تو بادلاله زار خاطرم داغ دل آشوب تو باد
غمی که درد نیفزود ننگ سلسله بادلبی که شکر نفرسود ساغر گله باد
عنان دل به مژگان میتوان داددو عالم را به طوفان میتوان داد
رشته وادی هجر تو گرم سر میدادشوق کی فرصت پرواز کبوتر میداد
اشکم از بس کرده آب روی گلها را زیادمیتوان شبنمی کرد آب دریا را زیاد
گلاب خون و عبیر غبار می طلبدچه قرض کهنه ز ما آن سوار می طلبد
تذرو جلوه ات را دیده من آشیان زیبدهمای نازکت را استخوان از مغز جان زیبد
کجا بیکاوش دردی صد چاک میزیبدهلاک تشنگی را دیده کی نمناک میزیبد
قطره چون موج اضطراب افتدبر سرش خانه حباب افتد
ز تاب سنبلی صید ضعیفم در کمند افتدز صید غنچه ای گرد سبکروحم بلند افتد
آتشی نیست محبت که به ناپاک افتدحیف این شعله نباشد که به خاشاک افتد
گلستان شو ز می تا نوبهار از چشم رنگ افتدز بیتابی گلی هر گوشه با سروی به جنگ افتد
در دام تمنای تو گر بر سرم افتدپرواز غباری شود و از پرم افتد
به لب هردم ز شادی شُکر این سودا نمیگنجدکه در دام تغافل غیر صید ما نمیگنجد