دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
تا غمش در دلم قرار گرفتبرگ گل شعله در کنار گرفت
از قدش جلوه باز کام گرفتهر قدم حیرتی به دام گرفت
آهم گرهگشاست مدد میتوان گرفتنومیدیم رساست رصد میتوان گرفت
مشق گداز دل ز نفس میتوان گرفتبوی گلاب شعله ز خس میتوان گرفت
ره بر امید بیشترک میتوان گرفتپُر انتقامها ز فلک میتوان گرفت
هر دم ز گریه فیض نوی میتوان گرفتسامان خرمنی ز جوی میتوان گرفت
لاله به کف جام دمیدن گرفتسبزه سر زلف رسیدن گرفت
شرم رخت به دیده نقاب سمن گرفتشوق لبت ز غنچه گلاب سخن گرفت
جایی که عقل دامن تدبیر می گرفتدیوانه زلف حلقه زنجیر می گرفت
فرصت مجنون اگر دنبال محمل می گرفتنقش پای ناقه صحرا در سلاسل می گرفت
گر عسس مال کسی از دزد معنی می گرفتهر دل آیینه از دست تو حالی می گرفت
جلوه حسن تو بس در صورت و معنی گرفتمی توان از گرد مجنون دامن لیلی گرفت
آمد از ذوق تپیدن نفس از یادم رفتنگهی کرد که صد ملتمس از یادم رفت
از پاک بینشی دل اهل نظر شکفتاین غنچه از طراوت آب گهر شکفت
داروی هوش و هوش ربایی خوشا دلتآیینه ساز عربده هایی خوشا دلت
پرده چشم سمن پیراهنتجای بوی پیرهن پیراهنت
ای چار رکن عالم خشتی ز بارگاهتخورشید سرفرازی در سایه کلاهت
نگشته مست تو هرگز به هیچ در محتاجمباد چشم و دل ما به یکدگر محتاج
مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موجبند زبان ندارند اهل زمانه چون موج
گه به درد و گه به داغ ما مپیچاینقدرها در سراغ ما مپیچ
لطف سخن و تازگی لفظ و ادا هیچبیتابی ما حیرت ما شکوه ما هیچ
بیند اگر ز گرد ره او رواج صبحخورشید تکیه گه نکند تخت عاج صبح
آن میگساری شب و این دور باش صبحشکر مدار شام کنم یا معاش صبح
گل گل شکفته از شفق فیض باغ صبحپر گشته از شراب تماشا ایاغ صبح