دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
خرقه پوشی است خودنمایی نیستعشقبازی است میرزایی نیست
آیا دیگر چه مدعا داشتبیگانه نگاه آشنا داشت
فلک ز کام من سفله کیش عار نداشتدلم دماغ سرانجام اعتبار نداشت
رواج ساختگی های روزگار نداشتزر شکسته دل بیش از این عیار نداشت
عاشق آن روز که جا در خم آن دام نداشتکلفت دایمی الفت هر خام نداشت
در دیار ما زمین مشت غباری هم نداشتآسمان از تنگدستی ها مداری هم نداشت
در حلقه زلف تو دلی چله نشین داشتدیوانه که اقبال رسا زیر نگین داشت
سبزه ما کی ز برق خرمنی اندیشه داشتگر دمید از آب حیوان آتشی در ریشه داشت
دلم با سوز پنهانی سری داشتکه چون گردون کف خاکستری داشت
تا کی از شام جدایی ماجرا خواهد گذشتخود نمی دانی که هر روزم چها خواهد گذشت
در دلم سیر کوی یار گذشتخارم از پا گل از کنار گذشت
بیگانگی ز شکوه شام و سحر گذشتتا چند می توان ز دل بیخبر گذشت
دامن صحرا و کوه از دامن گلچین گذشتبسکه گلگون کوهکن را در نظر رنگین گذشت
گردش چشم تماشا می گشتاز می شیشه دلها می گشت
شوق روزی که پی چاک گریبان میگشتعمرها بود که مجنون تو عریان میگشت
حرف شوقت مختصر خواهم نوشتبیشتر از بیشتر خواهم نوشت
نامه شوق تو را گر مختصر خواهم نوشتبیشتر از بیشتر از بیشتر خواهم نوشت
فلک برات که بر شهپر هما ننوشتکه نسخه ای ز غبار مزار ما ننوشت
دیده ام یک مژه آرام به خوابی ننوشتکه خیالی به دلم حکم عتابی ننوشت
گشته آیینه بیقرار خطتشده طوطی مگر شکار خطت
نشینم گوشه ای با خاطر ناشاد هر ساعتکنم دزدیده از دست دل خود داد هر ساعت
قرب شاهان بی صدف کی گوهر شهوار یافتاز ریاضتهای زندان دولت بیدار یافت
می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفتلب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت
گلستانی که هوای دل نومید گرفتباغبانش ثمر پیشرس از بید گرفت