دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
کو جنون تا از می وارستگی ساغر زنمخنده تر دامنی بر موجه کوثر زنم
صلحم نساخت با تو در جنگ می زنمیک شیشه خانه حوصله بر سنگ می زنم
مستم پیاله بر سر افسانه می زنمسنگ صنم به شیشه بتخانه می زنم
صد زبان گر بهر عذر مدعا پیدا کنممدعایی را که نشناسم کجا پیدا کنم
کو جنون کز سنگ طفلان خانهای پیدا کنمخواب راحت چون شرر در بستر خارا کنم
کو فرصتی که شکوه ندانسته سر کنمجان را کنم نثار و سخن مختصر کنم
از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنمیک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم
کو جنون کز می سودا قدحی نوش کنمعقل را بیخود از این نشئه سرجوش کنم
آن را که من زمال جهان محتشم کنمبخشم لباس دردی و داغی کرم کنم
یاد چشمی را به افسون رام الفت میکنممینشینم گوشهای تنها فراغت میکنم
گاه با مجنون و گاهی با صبا سر می کنمخانه بر دوشم نمی دانم کجا سر می کنم
روزگاری شد که با عشق آشنایی میکنمچون شرر در بحر آتش ناخدایی میکنم
ز دودمان دل و دیده یادگار منمبه داغ او که جگر گوشه بهار منم
چه سرخوشم که ندانم دل و کباب از همچه بیخودم که ندانم گل و شراب از هم
دشمن و دوست بگو با هم در ساخته ایمساغر حوصله را شیر و شکر ساخته ایم
پیمان توبه در صف مستان شکسته ایمپیمانه ای بیار که پیمان شکسته ایم
با خون دل غبار خطش را سرشته ایممکتوب تازه ای به محبت نوشته ایم
سیماب توشه سفر خواب کرده ایماین رسم تازه ای است که ما باب کرده ایم
تا نکته ای ز علم و ادب گوش کرده ایمتکرار ناله از لب خاموش کرده ایم
مصرع پیچیده زنجیر سودا خوانده ایموصف حال خود از آن سطر چلیپا خوانده ایم
تا از دل و دین جدا نگشتیمبا درد تو آشنا نگشتیم
چون توکل هر کجا رفتیم استغنا زدیمهر چه را دیدیم همچون سیل پشت پا زدیم
عقلیم و طفل مکتب نادانی خودیمگنجیم و خانه زاد پریشانی خودیم
ماییم و یاد دوست غنیمت کجا بریمعالم تمام اوست شکایت کجا بریم