دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
بار امید و ناز قناعت نمی کشیمجز منت اثر ز محبت نمی کشیم
ما درد به درمان مسیحا نفروشیمسامان لب خشک به دریا نفروشیم
آسمان را رحم می آید به سرگردانیمدل به درد آید قناعت را ز بی سامانیم
با دل به هرزه دست و گریبان چرا شویمچون نیست در میانه صفایی جدا شویم
زخم دل گر شده بیکار به مرهم ندهیمگل بی خنده به سیرابی شبنم ندهیم
آشفته دلی دارم چون ساغر بد مستانبی صرفه منه زاهد سر در سر بد مستان
لخت جگر پاره بر آه نفس افشاندامان گل و لاله به پای قفس افشان
محراب دعا ساخته ام آن صف مژگانحیرت به دعا خواسته ام زان صف مژگان
ز خاک اهل دل بوی وفایی می توان بردنبه هر دلبستگی مشکل گشایی می توان بردن
بهانه را پر پرواز می توان کردنبه وضع هر دو جهان ناز می توان کردن
گلزار مستمندان روی تو سیر دیدنجان نیازمندان حرف از لبت شنیدن
خوش بهشتی است روی او دیدندل گرفتار موی او دیدن
به نهانخانه وحدت گذری پیدا کنپیرو دل شو از خود خبری پیدا کن
حال زار مرا تماشا کناعتبار مرا تماشا کن
دل را به یاد مهر و وفا آشنا مکنغافل به سوی خویش نگر فکر ما مکن
می بین چنین و یک نگه آشنا مکنترک جفا مکن مکن ای بیوفا مکن
قتل ارباب هوس نامزد ناز مکنسوی این قوم نگاه غلط انداز مکن
جان بده ناکام و کام آرزو حاصل مکناینقدرها کار آسان را به خود مشکل مکن
زاهد به جان زهد که آزار من مکنبیجا میانجی من و دلدار من مکن
زاهد به جز آزار ما کاری مکن کاری مکنتا سبحهای داری به کف تسخیر زناری مکن
خوی آتش پیشه را تعلیم خود رایی مکنجلوه را هم چون نگاه گرم هر جایی مکن
دیده را روشن سواد سطر بینایی مکنعقل را دیوانه زنجیر دانایی مکن
شعله پر ریزد به صید خاطر ناشاد منپر لبی تبخاله دارد از مبارکباد من
ز بس در عشق شد صرف خموشی روزگار مننفس در خاک می دزدد پس از مردن غبار من