دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
بهار سوختن بخشیده سامانی به داغ منکه هر سو شعله ای گلدسته می بندد ز باغ من
گه استغنا گهی رو دیده ام منچها زآن طفل بدخو دیده ام من
مبین خوار اگر هست اگر نیستم مننظر کن که در آتش کیستم من
چو اخگر شعله پرورد است مغز استخوان منچه منتها که دارد گرمی عشقت به جان من
چون شعله آبروی نیاز است خون منچون بیخودی چکیده راز است خون من
گر افسرده گر سرکش است آه منجگر گوشه آتش است آه من
گر به محشر لطف ساقی عذرخواه آید برونکو دلی کز عهده شرم گناه آید برون
دچارم گر شود آیینه گوید سیر باغ است اینز دل چون بگذرد پرسد چه زخم است این چه داغ است این
چشم بیگانگی پناه ببینمژه فتنه دستگاه ببین
بیا و در دلم ای وحشت آشنا بنشینچو چشم خود به سراپرده حیا بنشین
سروری چنین و جلوه رعنایی اینچنیناز دیده کم مباد تماشایی اینچنین
صبر و شکیب دیده و جان و دلم از اوغافل کسی که می شمرد غافلم از او
سرو رعنا غبار جلوه اوگل خودرو شکار جلوه او
رو دیده ام زگرمی بی اختیار توتأثیر عشق کرد مرا شرمسار تو
بیا در آتشم افکن بگو ببین و بروگره میفکن از افسوس بر جبین و برو
خونم به جوش آمده تیغ نگاه کومو تیر می کشد به تنم صیدگاه کو
نگه خون شد به چشم دیدنی کودل آتشخانه شد گل چیدنی کو
گریزان خودم از شرم بیتابی پناهی کوسراپا حرف تقصیرم زبان عذرخواهی کو
هر نقش قدم چشمه خون است در این راهخضر من سرگشته جنون است در این راه
خبر ز سوز نداری سروده نای که چهبرای درد نفهمیده وای وای که چه
طفل است و بدخو جوید بهانهدر عشق دارد ما را فسانه
همه تن آینه ای دست بر آیینه منهسوی خود بین و عبث در نظر آیینه منه
چشم است و نور دیده خیالت در آینهحور است و باغ خلد وصالت در آینه
اگر از خنده گر از چین جبین ساخته ایمزد چنگت که ندیدیم چنین ساخته ای