دفتر شعر
۸۶۹ شعر در این دفتر
دارم ز کاوش مژه ات جان تازه ایوز چاک سینه طرح گریبان تازه ای
طرف کلاهی از مژه بالا شکسته ایصد ناوک بلا به دل ما شکسته ای
ملک حیا به شرم نگاهی گرفته ایهند بلا به چشم سیاهی گرفته ای
بند از پایم برای امتحان دزدیده ایتا در این گمنام رسوایی نشان دزدیده ای
ای عمر فتنه شوخی مژگان کیستیای جان جلوه سرو گلستان کیستی
به سویم آمدی شیدای خویشم ساختی رفتیبدین روزم نشاندی بیوفا انداختی رفتی
در آتش دارم از هر عضو بندیگزندی هر کسی دارد سپندی
هشیاریم گلی ز گلستان بیخودیرفتم ز خویش جان من و جان بیخودی
گه رنگ خزان گه چمن آرای بهاریآیینه طراز گل و مشاطه خاری
ز بیدرد محبت حال اهل دل چه میپرسیسراغ آب گوهر از نم ساحل چه میپرسی
خراب گشته ز ویرانه که می پرسیشکایت از دل دیوانه که می پرسی
نکند گرچه کسی گوش به فریاد کسیهیچ کافر نکشد منت امداد کسی
دل را چگونه منع محبت کند کسیگیرم که بشنود چه نصیحت کند کسی
اگر در خواب خود را دیده باشیچه گلها از دل ما چیده باشی
و ما فیهما غیر جذب الوفا شیءخوشا حال مجنون خوشا وادی حی
دیده خاک راه جولان تو بودی کاشکیحیرتی هر دم به حیرت می فزودی کاشکی
داریم بر تو احترامیدیدیم جواب از سلامی
هر جلوه که در دیده ما کرده سلامیهر ناله که از خاطر ما رفته پیامی
هیچ دانی که چرا خوش چشمیاز برای دل ما خوش چشمی
درد دل ز آن بیشتر دارم که تدبیرش کنیدل از آن دیوانه تر دارم که زنجیرش کنی
همه نازی نیاز می بینیشوخی و امتیاز می بینی
مستی سراسر سفر ناز می رویخوش می روی و گوش بر آواز می روی
نمی دانم زبان دادخواهیگرفتار توام خواهی نخواهی
به طوفان اشکی به غوغای آهیبه غارت دهم محشری از نگاهی