دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
آن یکی را بود وامی بر کسیاز اجل بگذشته بود آن را بسی
آستین بالا فکند و با طربچهره خندان و تبسم بر دو لب
بود با خنجر خلیل اندر عتابکآمد از اقلیم لاهوتش خطاب
بود در شهری فقیری خارکنتیشهای بودش ز دنیا و رسن
نیست از من هرکه این سنت نکردکس نباشد غیر حق یکتا و فرد
در بر آن خار کن با صد نیازگاه کردندش سلام و گه نماز
طاعت بی فکر و بی یاد و حضورمرده باشد جان آن گور است گور
زان تفکر در خود و ایام خوداندر آغاز خود و انجام خود
یک جوانی بود در ایام پیشروزگار آورد بر روزش پریش
آن شنیدی که سلیمان نبیخواست دستوری ز یزدان غنی
کرد روزی را معین بعد سالداد فرمان از پی جمع نوال
آنکه هم تن داد و هم تن را روانهم به ما نان داد و هم دندان نان
صد گلستانش شکفتن ساز کردصدهزاران گلشنش در باز کرد
عشق باشد لیک اگر نی صد مرضدر مرض هم نفس دون را صد غرض
همچنانکه باقی آن داستانکه من و تو داشتیم اندر میان
بود روزی آن رسول سرفرازدر درون حجره خلوتگاه راز
گفت پیغمبر به پیغام آورشکاین حسین و این سر و این پیکرش
ای مدینه نوبت غم آمدتتا قیامت سوگ و ماتم بایدت
ای زمین کربلا دلشاد زیتا قیامت زان سبب آباد زی
در رکابش خیل جانبازان همهنوجوانان و سرافرازان همه
چون نهفت از خجلت سلطان دینچهرهٔ زرد آفتاب اندر زمین
سر سراسیمه برآورد آفتابچهرهٔ افروخته با اضطراب
گفت با ایشان شه ملک بقاای سرافرازان میدان بقا
هان بیارید آن یکی فرزند منوان یکی نوباوه دلبند من