دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
ای خدا ای بی پناهان را پناهای تو بر شاهان عالم پادشاه
آن یکی کرد این سؤال از آن امامکی تو در فهم و کتاب حق تمام
آن فلان بی رحم با دندان گزیدگوشهایم را که خون زانها چکید
هست امر بین امرین ای پسرنشنو از من بلکه بشنو از خبر
فعل را خواهی کنی و خواه نهجز تو را در فعل و ترکش راه نه
آنچه فرمودیم در کیفیت استور در آن اختیار و قدرت است
از عنایت گرچه آدم یافت جانلیک جانی بس ضعیف و ناتوان
گفت قاضی گوش او را ای عمواز چه رو دندان گرفتی روی رو
آمد اسماعیل روزی از شکارشامگه بر اشهب دولت سوار
تا عیان گردد سر پنهان توپرتو اندازد به عالم جان تو
پس در آن شب وه چه شب نوروز اوروز نوروز جهان افروز او
آن شب ابراهیم تا وقت صباحاز نشاط و وجد افشاندی جناح
روستایی از دهی آمد به شهردید شهری هر طرف با زیب و فر
هرکسی بستاند از تو بهر خویشعاقبت نی سبلتت ماند نه ریش
شست هاجر پیکر فرزند راشانه زد آن کاکل دلبند را
هست چون در امر حق بس مصلحتمصلحتها آدمی را منفعت
آمد و گفت ای خلیل مؤتمنیک نصیحت بشنو از من بی سخن
چون خلیل الله فکند آن را شهابسوی اسماعیل آمد با شتاب
آن اذان و آن اقامه نفخ صورآن ز جا برخاستن بعث و نشور
باز آیم بر سر آن داستانداستان دوستان جانفشان
در ریاضت روز آوردی به شبشب رسانیدی به روز اندر طلب
دیدهای خواهم ازین هم تیزترتا ببینم زیر این مکری دگر
صبر از آثار جسم ظاهر استدیدههای ظاهر آن را ناظر است
ای پدر خنجر برآر از آستینبر زمین بگذار از عجزم جبین