دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
گفت آن سالار اقلیم شهودبر روانش باد صد عالم درود
اختیار ظلم و جهل اندر بشرچونکه گردیدند جفت یکدگر
من هم استم پهلوان ذوالحسبمن در اینجا و خلیفه در عرب
چون بر او عرض امانت شد به جهلخویش را فرزام هم دانست و اهل
از لرستان یک لری زفت کلاننوبتی آمد به شهر اصفهان
رند گفت ای خواجه سهم الدین چرامی کنی بیگانگی با آشنا
کرده آن مقتول و مغرور جهولبار سنگین امانت را قبول
یاسه باشد در میان هندوانهم ز عهد باستان تا این زمان
بار دیگر چون بمیری از نباتیافتی در زمره ی حیوان حیات
قصه ی نمرود و ابراهیم بودشرح سوزانیدن و تسلیم بود
داشت زاغی در مقامی آشیانبچه ها پرورد در آن زاغدان
او دویدی خود سوی آن بحر تفبلکه گزگز جستی از شوق و شعف
چون شنیدند این خطاب آن قدسیاناز سما کردند رو در خاکدان
چون رها از منجنیق آمد خلیلآمد از دربار عزت جبرئیل
این دعا باشد گریزی از رضاشای دعا رو رو تن ما و قضاش
یک بزرگی می گذشت اندر رهیدید ناگه بر لب بامی مهی
یک کنیز آمد بکف یکتای نانگفت بستان ای گدا اینجاممان
رو بخوان از مصحف حق قد نریقد تقلب وجهک نحوالسماء
بر لب جویی نشسته با نشاطپهن کرده سبزه از هر سو بساط
این حکایت کرد روزی راستیکان بعینه نقد جان ماستی
بود در عهدی یکی بازارگانمیندید اصلاً ز سودایی زیان
گفت دارم طالعی ای ارسلاننه ز خود بل از خداوند جهان
گو پدر را تا دهد سرمایهامبنگرد در سود جستن پایهام
آن یکی از نیکبختان سعیدعابدی را بعد مردن خواب دید