دفتر شعر
۲۴۱ شعر در این دفتر
اکثراً اهل بهشتند ابلهانابلهان اینجا و آنجا از شهان
کو همه در راه یار ایثار کردهم تن و هم جان فدای یار کرد
کاخ سلطان چون سیاستگه بودپیش مجرم بدتر از صد چه بود
این فنای بنده در مولا بوداین فنا از صد لقا اولی بود
این نه معنی فنا فی الله بودهرکسی با این فنا همراه بود
همچو اختر روز کاندر آسماننی ز جرم و نی ز نور آن نشان
ای خدا ای هم تو پیدا هم نهانهم مکانها از تو پر هم لامکان
این فنا نبود مقام هرکسیمسند سلطان کجا و هر خسی
هیچ می دانی چه باشد نیستینیستی خود را بدان تا کیستی
آن یکی با ماه آمد در جدالکی تو شمع بزم گردون ماه و سال
ای خدا ای نوربخش هر ظلماز تو پیدا هرچه پنهان در عدم
دید خیکی پر فتاده روی آبمی برد آبش بهرسو با شتاب
مر محبین را فنای ثالث استدوستی هم این فنا را باعث است
همچو آن پروانه شمع افروختنهر دمی خود را بنوعی سوختن
ای خدا ای از تو دلها را نشاطای به یادت جسم و جان را ارتباط
مولوی گیرم که فهمد نیک و زشتراه دوزخ داند و راه بهشت
مرغکی با جفت در پرواز بودبر زمین و آسمانش ناز بود
گفت با مرغ حریص آن هوشمندمن ندارم حیرتی زین میخ و بند
عقل و نفسند این دو مرغ ای دوستانکاشیان دارند در این بوستان
اندرین ایام اندر شهر کاشکه نگهدارد خداوند از بلاش
هم به سالی پیش ازین در این حدودمرد کی پا کار استمکاره بود
روستایی مست قمصر نام اوسبز و خرم هم در و هم بام او
طفل ماند روزگار تنگ چشممی دهد با صلح و می گیرد به خشم
خواست ابراهیم باهنگ و خردجان ایشان را در آتش واخرد