دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
بهار آمد کنون جانا قفس را خیز و در بگشاچو بگشادی ترحم کن مرا هم بال و پر بگشا
تاراج کنی تا چند ای مغبچه ایمانهاکافر تو چه میخواهی از جان مسلمانها
ای باد صبا کاش رسانی خبر ماگاهی به سوی ماه نهان از نظر ما
خواب نوشین سحر لقمهٔ چرب سرشبدعوی عشق خدا اینت عجب اینت عجب
دوش می رفت به صد ناز جوانی به رهیزلف پرتاب به رخ، خنده مستانه به لب
شیخ ما دیشب هوای خانهٔ خمّار داشتهیچ دانید ای حریفان با که آنجا کار داشت
یا رب ز بخت ماست که شد ناله بی اثریا هرگز آه و ناله و زاری اثر نداشت
تا میکده باز و می به جام استکار من خسته دل به کام است
عاشق ار بر رخ معشوق نگاهی بکندنه چنان است گمانم که گناهی بکند
ای دل اگر این یار دمی یار تو باشدشاهنشهی هردو جهان عار تو باشد
دانی که یار حاجت ما کی روا کندچون تیغ را به گردن ما آشنا کند
عشاق تو جز دیدهٔ خونبار نخواهندغیر از دل آزرده افکار نخواهند
از راه وفا گاه ز ما یاد توان کردگاهی به نگاهی دل ما شاد توان کرد
به این امید دادم جان، که روزی بلکه یار آیدکه جان بهر نثار راهش آن روزم به کار آید
ای کاش شب تیرهٔ ما را سحری بودتا در سحر این نالهٔ ما را اثری بود
ترسم نشده غوره، انگور خزان آیدیا می نشده انگور ماه رمضان آید
شد جوان دوران و سر زد سبزه و آمد بهاروقت غم بگذشت ساقی خیز و ساغر را بیار
این خانه ی دل خراب بهتروین سینه ز غم کباب بهتر
در سر افتاده ست شوق باده امچون کنم در دام زهد افتاده ام
همچو بلبل گر من بی دل زبانی داشتمروز وصل از شام هجران داستانی داشتم
عمری ست که اندر طلب دوست دویدیمهم مدرسه هم میکده هم صومعه دیدیم
در مدرسه دی با دو سه فرزانه نشستمپیمان پی بشکستن پیمانه ببستم
جز شیشهٔ دل که من شکستماز عشق بگو چه طرف بستم
ای بر کفت تیغ جفا از قتل ما پروا مکنبگذشته ایم از خون خویش اندیشه از فردا مکن