دفتر شعر
۹۷ شعر در این دفتر
چنین دادش خبر استاد کاملکه گویم شرح این با شاه عادل
دگر گفتش زمان با آدمی زادچه نسبت دارد این را یاد کن یاد
جوابش داد کین شخص زمانههمی این کار دارد جاودانه
دگر گفتش که عالم را و آدمبگو تا شان، چه نسبت هست با هم
جوابش داد استاد از سر عقلکه بشنو شرح این از کشف و از نقل
دگر گفتش فنا چبود، بقا چیستبهشت و دوزخ و (روز) لقا چیست
جوابش داد و گفتش ای خداوندبگویم زآنچه دانم با تو یک چند
دگر گفتش که ای پیر معانیچگونه کرد باید زندگانی
جوابش داد استاد سخن سنجکه نتوان یافتن این گنج بی رنج
چو بنشید این سخن مرد گزیدهجوابش داد و گفت ای نور دیده
نخستین آنکه در پنهان و در فاشخدا بر خویش حاضر دان و خوش باش
شنیدستم که یک باری جوانیدل خود داده بد با دلستانی
دوم پند آنکه با نادان مشو یارکه از نادان، کشی اندوه بسیار
سیوم پند این بود ای سرو آزادکه بر حسن و جوانی پر مشو شاد
چهارم پند من این است ای ماهکه سوی خود مده غماز را راه
بود پند من این پنجم که دانانگیرد سخت بر خود رنج دنیا
ششم پندت بگویم، گر کنی گوشگرت زخمی رسد از دهر مخروش
دهم از هفتمین پندت نشانیاگر گوشت بود با من زمانی
ز پند هشتمت گویم کزین پندبرآید اهل دولت را دل از بند
بود پند نهم اینت که تدبیرنیارد کردکس با امر تقدیر
دهم پند این بود، می گویمت فاشکه دنیا را بقایی نیست، خوش باش
دلا بیدار شو از خواب پندارکه شمشیر اجل را نیست زنهار
چنین دادم خبر داننده استادکه چون خسرو، ز تخت و بخت شد شاد
ببین ای از ازل گشته مویددو چشمم خواجه شمس الدین محمد