دفتر شعر
۹۷ شعر در این دفتر
چو خسرو را دگر سر باره آمدطلبکار وصال آن مه آمد
اگر خواهی که یابی عالم صبحشبی کن روز، بهر یک دم صبح
سحر کز کوه سر زد خسرو شرقز تیغ کوه عالم شد پر از برق
چو دید از دور قصر آن سمنبرهوای باده اش افتاد در سر
چو خسرو کرد ازین بسیار زاریجوابش داد آن ماه حصاری
دگر ره خسرو از نوعی که دانیبه شیرین گفت از شیرین زبانی
دگر ره آن مه حسن از سر مهرنمود از اوج برج خویشتن چهر
دگر باره به صد نیرنگ، پرویزبه پاسخ کرد شمشیر زبان تیز
دگر ره آن سهی سرو از سر نازبه خسرو کرد چشم از دلبری باز
شباهنگام کان آهوی غمازبرفت از دیده با صد عشوه و ناز
سخن پرداز مجلس این چنین گفتکه چون پرویز از شیرین برآشفت
چو بر زد نور خورشید از فلک سرسحر رو تازه کرد از چشمه خور
سحرگاهی چو چشم دلبران مستو زان مستی به یک ره رفته از دست
نباید مست شد در کوی محبوبکه مستان را بود بد پیش خود خوب
چو کرد آخر نکیسا این عمل رادگر ره باربد، خواند این غزل را
زهی نور رخت شمع دل منوصالت از دو عالم حاصل من
ز قول شاه کرد این نغمه آهنگکه زهره از فلک زد بر زمین چنگ
در آن روزی که تخم مهر کشتندبه مهر تو گل ما را سرشتند
مرا عشق از جهان و جان برآوردبه یکبار از سر و سامان بر آورد
غرض از بود و از نابود چبودو زین آمد شدن مقصود چبود
جوابش داد کای شاه جوان بختکه بادت تا ابد هم تاج و هم تخت
دگر گفتش بگو کاین چرخ دوارچرا گردانست دایم همچو پرگار
جوابش داد استاد سخنورکه بشنو شرح این چرخ مدور
دگر گفتش بگو کز ذات قادرچه اول گشت ای استاد، ظاهر