دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
با آنکه خوش آید از تو، ای یار، جفالیکن هرگز جفا نباشد چو وفا
عیشی نبود چو عیش لولی و گداافکنده کله از سر و نعلین ز پا
ای دوست، به دوستی قرینیم تو راهر جا که قدم نهی زمینیم تو را
ای دوست، فتاد با تو حالی دل رامگذار ز لطف خویش خالی دل را
سودای تو کرد لاابالی دل راعشق تو فزود غصه حالی دل را
تا با توام، از تو جان دهم آدم راوز نور تو روشنی دهم عالم را
تا ظن نبری که مشکلی نیست مرادر هر نفسی درد دلی نیست مرا
دل بر تو نهم، زنم بداندیشان راوز تو نبرم ستیزهٔ ایشان را
از بادهٔ عشق شد مگر گوهر ما؟آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
ای روی تو آرزوی دیرینهٔ ماجز مهر تو نیست در دل و سینهٔ ما
گل صبح دم از باد برآشفت و بریختبا باد صبا حکایتی گفت و بریخت
عشق تو ز دست ساقیان باده بریختوز دیده بسی خون دل ساده بریخت
ای جملهٔ خلق را ز بالا و ز پستآورده ز لطف خویش از نیست به هست
پیری ز خرابات برون آمد مستدل رفته ز دست و جام می بر کف دست
گفتم: دل من، گفت که: خون کردهٔ ماستگفتم: جگرم، گفت که: آزردهٔ ماست
ماییم که بیمایی ما مایهٔ ماستخود طفل خودیم و عشق ما دایهٔ ماست
آن دوستی قدیم ما چون گشته است؟مانده است به جای؟ یا دگرگون گشته است؟
در دام غمت دلم زبون افتاده استدریاب، که خسته بیسکون افتاده است
هرگز بت من روی به کس ننموده استاین گفت و مگوی مردمان بیهوده است
معشوقه و عشق عاشقان یک نفس استرو هم نفسی جو، که جهان یک نفس است
دل رفت بر کسی که بیماش خوش استغم خوش نبود، ولیک غمهاش خوش است
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش استز اندازهٔ هر هوسپرستی بیش است
شوقی، که چو گل دل شکفاند، عشق استذهنی، که رموز عشق داند، عشق است
بیمار توام، روی توام درمان استجان داروی عاشقان رخ جانان است