دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
چون در دلت آن بود که گیری یاریبرگردی ازین دلشده بیآزاری
ای منزل دوست، خوش هوایی داریپیداست که بوی آشنایی داری
در عشق، اگر بسی ملامت ببریتا ظن نبری جان به قیامت ببری
از آتش غم چند روانم سوزی؟وز ناوک غمزه چند جانم دوزی؟
هر لحظه ز چهره آتشی افروزیتا جان من سوختهدل را سوزی
هم دل به دلستانت رساند روزیهم جان بر جانانت رساند روزی
آیا خبرت شود عیانم روزی؟تا بر دل خود دمی نشانم روزی
ای کرده به من غم تو بیداد بسیدریاب، که نیست جز تو فریاد رسی
گر شهره شوی به شهر، شرالناسیور گوشه گرفتهای، تو در وسواسی
چون خاک زمین اگر عناکش باشیوز باد هوای دهر ناخوش باشی
ای کاش! بدانمی که من کیستمی؟تا در نظرش بهتر ازین زیستمی
گر مونس و همدمی دمی یافتمیزو چاره و مرهمی همی یافتمی
گر من به صلاح خویش کوشان بدمیسالار همه کبودپوشان بدمی
حال من خستهٔ گدا میدانیوین درد دل مرا دوا میدانی
در عشق ببر از همه، گر بتوانیجانا طلب کسی مکن، تا دانی
گفتم که: اگر چه آفت جان منیجان پیش کشم تو را، که جانان منی
ای کرده غمت با دل من روی به رویزلف تو کند حال دلم موی به موی
تو واقف اسرار من آنگاه شویکز دیده و دل بندهٔ آن ماه شوی
هر بوی که از مشک و قرنفل شنویاز دولت آن زلف چو سنبل شنوی
ای لطف تو دستگیر هر رسواییوی عفو تو پردهپوش هر خود رایی