دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
هان! راز دل خستهٔ ما فاش مکنبا یار عزیز خویش پرخاش مکن
خورشید رخا، ز بنده تحویل مکناین وصل مرا به هجر تبدیل مکن
ای نفس خسیس، رو تباهی میکنتا جان خسته است روسیاهی میکن
آخر بدمد صبح امید از شب منآخر نه به جایی برسد یارب من؟
ای یاد تو آفت سکون دل منهجر و غم تو ریخته خون دل من
ای دل، پس زنجیر تو دیوانه نشیندر دامن درد خویش مردانه نشین
گر زانکه بود دل مجاهد با توهمرنگ شود فاسق و زاهد با تو
ای مایهٔ اصل شادمانی غم توخوشتر ز حیات جاودانی غم تو
ای زندگی من و توانم همه توجانی و دلی، ای دل و جانم همه تو
آن کیست که بیجرم و گنه زیست؟ بگوبیجرم و گناه در جهان کیست؟ بگو
در عشق تو بیتو چون توان زیست؟ بگوو آرام دلم جز تو دگر کیست؟ بگو
دارم دلکی به تیغ هجران خستهاز یار جدا و با غمش پیوسته
چندن که خم بادهپرست است بدهچندان که در توبه نبسته است بده
دل در طلب دنیی دون هیچ منهبر دل غم او کم و فزون هیچ منه
آنم که توام ز خاک برداشتهاینقشم به مراد خویش بنگاشتهای
ای لطف تو دستگیر هر بیسر و پایاحسان تو پایمرد هر شاه و گدای
پیری بدر آمد ز خرابات فنایدر گوش دلم گفت که: ای شیفته رای
عشقی نبود چو عشق لولی و گدایافگنده کلاه از سر و نعلین از پای
عیشی نبود چو عیش لولی و گدایاو را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای
نی بر سر کوی تو دلم یافته جاینی در حرم وصل نهاده جان پای
ای کاش! به سوی وصل راهی بودییا در دلم از صبر سپاهی بودی
با یار به بوستان شدم رهگذریکردم نظری سوی گل از بیبصری
نی کرده شبی بر سر کویت گذرینی بوی خوشت به من رسیده سحری
بردی دلم، ای ماهرخ بازاریزان در پی تو ناله کنم، یا زاری