دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
آن وصل تو باز، آرزو میکندمگفتن به تو راز، آرزو میکندم
بی روی تو، ای دوست، به جان در خطرمدر من نظری کن، که ز هر بد بترم
دل نزد تو است، اگر چه دوری ز برمجویای توام، اگر نپرسی خبرم
دل پیشکش نرگس مستت آرمجان تحفهٔ آن زلف چو شستت آرم
امشب نظری به روی ساقی دارمای صبح، مدم، که عیش باقی دارم
امشب نظری بروی ساقی دارموز نوش لبش حیات باقی دارم
ای دوست، بیا، که با تو باقی دارمبا هجر تو چند وثاقی دارم؟
در سر هوس شراب و ساقی دارمتا جام جهان نمای باقی دارم
جانا، ز دل ار کباب خواهی، دارموز خون جگر شراب خواهی، دارم
اندر غم تو نگار، همچون نارممیسوزم و میسازم و دم برنارم
یارب، به تو در گریختم بپذیرمدر سایهٔ لطف لایزالی گیرم
چون قصهٔ هجران و فراق آغازماز آتش دل چو شمع خوش بگدازم
بگذار، اگر چه رندم و اوباشمتا خاک سر کوی تو بر سر پاشم
پیوسته صبور و رنجکش میباشموندر پی عاشقان ترش میباشم
با نفس خسیس در نبردم، چه کنم؟وز کردهٔ خویشتن به دردم، چه کنم؟
آوازهٔ حسنت از جهان میشنومشرح غمت از پیر و جوان میشنوم
آزاده دلی ز خویشتن میخواهمو آسوده کسی ز جان و تن میخواهم
در عشق تو زارتر ز موی تو شدیمخاک قدم سگان کوی تو شدیم
وقت است که بر لاله خروشی بزنیمبر سبزه و گلخانه فروشی بزنیم
امروز به شهر دل پریشان ماییمننگ همه دوستان و خویشان ماییم
چون درد نداری، ای دل سرگردانرفتن به بر طبیب بیفایده دان
هر دم شب هجران تو، ای جان و جهانتاریکتر است و مینگیرد نقصان
هر شب به سر کوی تو آیم به فغانباشد که کنی درد دلم را درمان
تا چند مرا به دست هجران دادن؟آخر همه عمر عشوه نتوان دادن