دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
حاشا! که دل از خاک درت دور شودیا جان ز سر کوی تو مهجور شود
دل دیدن رویت به دعا میخواهدوصلت به تضرع از خدا میخواهد
ای از کرمت مصلح و مفسد به امیدوز رحمت تو به بندگان داده نوید
یاری که نکو بخشد و بد بخشایدگر ناز کند و گر نوازد شاید
عالم ز لباس شادیم عریان دیدبا دیدهٔ گریان و دل بریان دید
این عمر، که بردهای تو بییار بسرناکرده دمی بر در دلدار گذر
افتاد مرا با سر زلفین تو کاردیوانه شدم، به حال خویشم بگذار
اندیشهٔ عشقت دم سرد آرد بارتخم هجرت ز میوه درد آرد بار
در واقعهٔ مشکل ایام نگرجامی است تو را عقل، در آن جام نگر
ای در طلب تو عالمی در شر و شورنزدیک تو درویش و توانگر همه عور
اندر همه عمر خود شبی وقت نمازآمد بر من خیال معشوق فراز
دل ز آرزوی تو بیقرار است هنوزجان در طلبت بر سر کار است هنوز
بیزار شد از من شکسته همه کسمن ماندهام اکنون و همان لطف تو بس
ای دل، سر و کار با کریم است، مترسلطفش چو خداییش قدیم است، مترس
ای دل، قلم نقش معما میباشفراش سراپردهٔ سودا میباش
امشب چو جمال دادهای خب میباشمه طلعت و گل رخ و شکرلب میباش
آمد به سر کوی تو مسکین درویشبا چشم پرآب و با دل پارهٔ ریش
در دل همه خار غم شکستیم دریغ!وز دست غم عشق نرستیم دریغ!
حاشا! که کند دل به دگر جا منزلاو را ز رخ که گردد از عشق خجل
خاک سر کوی آن بت مشکین خالمیبوسیدم شبی به امید وصال
در کوی خرابات نه نو آمدهامیاری دارم ز بهر او آمدهام
ای جان و جهان، تو را ز جان میطلبمسرگشته تو را گرد جهان میطلبم
عمری است که در کوی خرابی رفتمدر راه خطا و ناصوابی رفتم
ای یار رخ تو کرده هر دم شادمیک دم رخ تو نمیرود از یادم