دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
چون سایهٔ دوست بر زمین میافتدبر خاک رهم ز رشک کین میافتد
غم گرد دل پر هنران میگرددشادی همه بر بیخبران میگردد
از بخت به فریادم و از چرخ به دردوز گردش روزگار رخ چون گل زرد
گر من روزی ز خدمتت گشتم فردصد بار دلم از آن پشیمانی خورد
نرگس، که ز سیم بر سر افسر داردبا دیدهٔ کور باد در سر دارد
حسنت به ازل نظر چو در کارم کردبنمود جمال و عاشق زارم کرد
دل در غم تو بسی پریشانی کردحال دل من چنان که میدانی کرد
بازم غم عشق یار در کار آوردغم در دل من، بین، که چه گل بار آورد؟
دل در طلبت هر دو جهان میبازدوز هر دو جهان سود و زیان میبازد
آنجا که تویی عقل کجا در تو رسد؟خود زشت بود که عقل ما در تو رسد
مسکین دل من! که بیسرانجام بمانددر بزم طرب بی می و بیجام بماند
از روز وجودم شفقی بیش نماندوز گلشن جانم ورقی بیش نماند
یک عالم از آب و گل بپرداختهاندخود را به میان ما در انداختهاند
در سابقه چون قرار عالم دادندمانا که نه بر مراد آدم دادند
زان پیش که این چرخ معلا کردندوز آب و گل این نقش معما کردند
بی روی تو عاشقت رخ گل چه کند؟بی بوی خوشت به بوی سنبل چه کند؟
هر کتب خرد، که هست، اگر برخواننددر پردهٔ اسرار شدن نتوانند
قومی هستند، کز کله موزه کنندقومی دیگر، که روزه هر روزه کنند
در کوی تو عاشقان درآیند و روندخون جگر از دیده گشایند و روند
ملک دو جهان را به طلبکار دهندوین سود و زیان را به خریدار دهند
دل جز به دو زلف مشکبارش ندهندجان جز به دو لعل آبدارش ندهند
در بند گرهگشای میباید بودره گم شده، رهنمای میباید بود
مازار کسی، کز تو گزیرش نبودجز بندگی تو در ضمیرش نبود
ای جان من، از دل خبرت نیست، چه سود؟در عالم جان رهگذرت نیست، چه سود؟