دفتر شعر
۱۶۴ شعر در این دفتر
این دورهٔ سالوس، که نتوان دانستمیباش به ناموس، که نتوان دانست
پرسیدم از آن کسی که برهان دانست:کان کیست که او حقیقت جان دانست؟
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانستتا راه توان به وصل جانان دانست
چشمم ز غم عشق تو خون باران استجان در سر کارت کنم، این بار آن است
اول قدم از عشق سر انداختن استجان باختن است و با بلا ساختن است
از گلشن جان بیخبری، خار این استمیلت به طبیعت است، دشوار این است
با حکم خدایی، که قضایش این استمیساز، دلا، مگر رضایش این است
هر چند که دل را غم عشق آیین استچشم است که آفت دل مسکین است
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوستدو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست
در دور شراب و جام و ساقی همه اوستدر پرده مخالف و عراقی همه اوست
هر چند کباب دل و چشم تر هستهجر تو ز وصل دیگری خوشتر هست
گردنده فلک دلیر و دیر است که هستغرنده بسان شیر و دیر است که هست
بی آنکه دو دیده بر جمالت نگریستدر آرزوی روی تو خونابه گریست
اندر ره عشق دی و کی پیدا نیستمستان شدهاند و هیچ می پیدا نیست
ای دوست بیا، که بی تو آرامم نیستدر بزم طرب بیتو می و جامم نیست
دل سوختگان را خبر از عشق تو نیستمشتاق هوا را اثر از عشق تو نیست
رخ عرضه کنیم، گوی: این زر سره نیستجان پیش کشیم، گوی، گوهر سره نیست
عشق تو ز عالم هیولانی نیستسودای تو حد عقل انسانی نیست
دیشب دل من خیال تو مهمان داشتبر خوان تکلف جگری بریان داشت
افسوس! که ایام جوانی بگذشتسرمایهٔ عیش جاودانی بگذشت
دردا! که دلم خبر ز دلدار نیافتاز گلبن وصل تو به جز خار نیافت
عالم ز لباس شادیم عریان یافتبا دیدهٔ پر خون و دل بریان یافت
زنجیر سر زلف تو تاب از چه گرفت؟و آن چشم خمارین تو خواب از چه گرفت؟
در عشق توام واقعه بسیار افتادلیکن نه بدین سان که ازین بار افتاد