دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
گلرنگ شد در و دشت، از اشکباری ماچون غیر خون نبارد، ابر بهاری ما
دوش یارم زد چو بر زلف پریشان شانه راموبهمو بگذاشت زیر بار دلها شانه را
بیسر و پایی اگر در چشم خوار آید ترادل به دست آرش که یک روزی به کار آید ترا
ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ماتا که آزادی بود دربند در بندیم ما
گر که تأمین شود از دستِ غم آزادیِ مامیرود تا به فلک هلهلهٔ شادیِ ما
در سیاست آنکه شاگرد است طفلِ مکتبی راکی به استادی تواند خویش سازد اجنبی را
ز بس ای دیده سر کردی شبِ غم اشکباری رابه روزِ خویش بنشاندی من و ابرِ بهاری را
به هنگامِ سیهروزی عَلَم کن قَدِّ مردی راز خونِ سرخفامِ خود بشوی این رنگِ زردی را
میدهد نیکو نشان کاخی مکانِ فتنه رامحو میباید نمود این آشیانِ فتنه را
باز گویم این سخن را گرچه گفتم بارهامینهند این خائنین بر دوش ملت بارها
سرپرست ما که مینوشد سبک رطل گران رامیکند پامال شهوت دسترنج دیگران را
غارت غارتگران شد مال بیت المال مابا چنین غارتگرانی وای بر احوال ما
زد فصل گل چو خیمه به هامون جنون مااز داغ تازه سوخت دل لالهگون ما
با دل آغشته در خون گرچه خاموشیم مالیک چون خم دهان کف کرده در جوشیم ما
شبیه ماه مکن طفل خردسال مراچو آفتاب نخواهی اگر زوال مرا
همین بس است ز آزادگی نشانهٔ ماکه زیر بار فلک هم نرفته شانهٔ ما
از بس که غم به سینهٔ من بسته راه رادیگر مجال آمد و شد نیست آه را
تا دیده دلم عارِضِ آن رَشکِ پری راپوشیده به تن جامهٔ دیوانهگری را
با بتی تا بطی از بادهٔ ناب است مراگاهِ پیرانهسری عهدِ شباب است مرا
سخت با دل، دل سخت تو به جنگ است اینجاتا که را دل شکند شیشه و سنگ است اینجا
زاهدا چند کنی منع قدحنوشی راکه به عالم ندهم عالمِ مدهوشی را
با آنکه کسی نیست به وارستگی ماهست از چه به گیسوی تو دلبستگی ما
باور نکنی گر غم دل گفتن ما رابین از اثر اشک به خون خفتن ما را
شرط خوبی نیست تنها جان من گفتار خوبخوبی گفتار داری بایدت رفتار خوب