دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
سر خط عاشقی را روز الست دادمننهاده پا در این راه سر را ز دست دادم
به باد روی گلی در چمن چو ناله کنمهزار خون به دل داغدار لاله کنم
بس به نام عمر مرگ هولناکی دیدهامهر نفس این زندگانی را هلاکی دیدهام
بستهٔ زنجیر بودن هست کارِ شیر و منخونِ دل خوردن بُوَد از جوهرِ شمشیر و من
گر خدا خواهد بجوشد بحر بیپایان خونمیشوند این ناخدایان غرق در طوفان خون
از جور چرخ کجروش، وز دست بخت واژگوندارم دل و چشمی عجب، این جای غم آن جوی خون
تا چند هوسرانی، دندان هوس بشکنبگذر ز گران جانی زندان نفس بشکن
ای توده دست قدرت از آستین برون کنوین کاخ جور و کین را تا پایه سرنگون کن
تا در خم آن گیسو چین و شکن افتادهبس بند و گره ز آن چین در کار من افتاده
خوبرویان که جگر گوشه نازند همهپی آزار دل اهل نیازند همه
زین قیامی که تو با آن قد و قامت کردیدر چمن راستی ای سرو قیامت کردی
ریز بر خاک فنا ای خضر آب زندگیمن ندارم چون تو این اندازه تاب زندگی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادیدست خود ز جان شستم از برای آزادی
دست اجنبی افراشت، تا لوای ناامنیفتنه سربهسر بگذاشت، سر به پای ناامنی
به جز این مرا نماند، پس مرگ سرگذشتیکه منت ز سر گذشتم، چو توام به سر گذشتی
بیپرده برآمد مهر زین پرده میناییاز پرده تو ای مهروی، بیرون ز چه میآیی
نیمه شب زلف را در سایه مه تاب دادیوز رخ چون آفتابت زینت مهتاب دادی
آن زلف مشکبو را، تا زیب دوش کردیسرو بنفشه مو را، عنبر فروش کردی
زالِ گردون را نباشد گر سرِ رویینتنیجوشنِ رستم چرا پوشد ز ابرِ بهمنی؟
قسم به عزّت و قَدر و مقامِ آزادیکه روحبخشِ جهان است نامِ آزادی
دل ز غم یک پرده خون شد پردهپوشی تا به کی؟جان ز تن با ناله بیرون شد خموشی تا به کی؟