دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
چون باد تا در آن خم گیسو درآمدیمبا خون دل چو نافه آهو درآمدیم
غم چو زور آور با شادی قدح نوشی کنمدرد و غم را چاره با داروی بیهوشی کنم
تا در اقلیم قناعت خودنمایی کردهایمبر زمین چون آسمان فرمانروایی کردهایم
گر ز روی معدلت آغشته در خون میشویمهرچه بادا باد ما تسلیم قانون میشویم
هر چند که با فکر جوانیم که بودیمدر پیروی پیر مغانیم که بودیم
زان طره به پای دل، تا سلسلهها دارماز دست سر زلفت، هرشب گلهها دارم
خوش آنکه در طریق عدالت قدم زنیمبا این مرام در همه عالم، علم زنیم
گذشتم از سرافرازی، سر افتادگی دارمگرفتم رنگ بیرنگی، هوای سادگی دارم
به کوی ناامیدی شمعآسا محفلی دارمز اشک و آه خود در آب و آتش منزلی دارم
یاد باد آن شب که جا بر خاک کویی داشتیمتا سحر از آتش دل آبرویی داشتیم
گر برخی جانان من دلداده نبودمدر دادن جان این همه آماده نبودم
موبهمو شرح غمت روزی که با دل گفتهایمهمچو تار طرهات سر تا قدم آشفتهایم
روزگاری شد که سر تا پا دلی غمناک دارمهمچو صبح از دست غم هر شب گریبان چاک دارم
ز بس از روزگار بخت و سخت و سست دلتنگمبه سختی متصل با روزگار و بخت در جنگم
به حسرتی که چرا جای در قفس دارمز سوز درد کنم ناله تا نفس دارم
دیدی آخر به سر زلف تو پابست شدمپا در آن سلسله نگذاشته از دست شدم
در میکده گر رند قدح نوش نبودیمهمچو خم می اینهمه در جوش نبودیم
دیشب از غم تا سحرگه آه سردی داشتمآه سردی داشتم آری که دردی داشتم
فصل گل چو غنچه، لب را از غم زمانه بستماز سرشک لاله رنگم، در چمن به خون نشستم
ترسم ای مرگ نیایی تو و من پیر شوموین قدر زنده بمانم که ز جان سیر شوم
از پی دیوانگی تا آستین بالا زدیمهمچو مجنون خیمه را در دامن صحرا زدیم
ز خودآراییِ تن جامهٔ جان چاک میخواهمز خونافشانیِ دل دیده را نمناک میخواهم
ما مست و خراب از می صهبای الستیمخمخانه تهی کرده و افتاده و مستیم
ما خیل گدایان که زر و سیم نداریمچون سیم نداریم ز کس بیم نداریم