دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
دلت به حال دل ما چرا نمیسوزدبسوزد آنکه دلش بهر ما نمیسوزد
طوطی که چو من شُهره به شیرینسخنی بودبا قندِ تو لببسته ز شکّرشکنی بود
سر و کارِ من اگر با تو دلآزار نبوداین همه کارِ من خون شده دل زار نبود
آن پری چو از، بهر دلبری، زلف عنبرین، شانه میکنددر جهان هر آن، دل که بنگری، بیقرار و، دیوانه میکند
هر کس که به دل مهر تو مهپاره ندارداز هر دو جهان بهره به یکباره ندارد
در جهان کهنه از نو شور و شر باید نمودفکر بکری بهر ابنای بشر باید نمود
حلقه زلفی که غیر تاب نداردتا چه کند با دلی که تاب ندارد
شب که دل با روزگار تار خود در جنگ بودگر مرا چنگی به دل میزد نوای چنگ بود
آنان که از فراعنه توصیف میکننداز بهر جلب فایده تعریف میکنند
شوریده دل به سینه به عنوانِ کارگرشورید و گفت جانِ من و جانِ کارگر
فدای سوز دل مطربی که گفت به سازدر این خرابه چو منزل کنی بسوز و بساز
یارب ز چیست بر سر فقر و غنا هنوزگیتی به خون خویش زند دست و پا هنوز
نمود همچو ابوالهول رو به ملت روسبلای قحط و غلا با قیافه منحوس
تا حیات من به دست نان دهقان است و بسجان من سر تا به پا قربان دهقان است و بس
گر در طلبِ اهلِ دلی همدمِ ما باشسلطانی اگر میطلبی یارِ گدا باش
در چمن ای دل چو من غیر از گلِ یکرو مباشگر چو من یکرو شدی در بندِ رنگ و بو مباش
ای دل اندر عاشقی با طالعِ مسعود باشچون به چنگ آری ایازی عاقبت محمود باش
بس تنگ شد از سختی جان حوصله دلدل شِکوه ز جان میکند و جان گله دل
ما خِیلِ تُهیدست جگرگوشهٔ بختیمسرگرم نه با تاج و نه پابند به تختیم
شب چو در بستم و مست از مِیِ نابش کردمماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
گرچه ما از دستبرد دشمنان افتادهایمما ز بهر جنگ از سر تا به پا آمادهایم
با دشمن اگر میل تو پنداشته بودیمای دوست دل از مهر تو برداشته بودیم
گرچه دل سوخته و عاشق و جانباختهایمباز با این همه دلسوختگی ساختهایم
تا که در ساغر شراب صاف بیغش کردهایمبر سر غم خاک از آن آب چو آتش کردهایم