دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
پاسبان خفته این دار گر بیدار بودکی برای کیفر غارتگران بیدار بود
آنان که بیمطالعه تقدیر میکنندخواب ندیده است که تعبیر میکنند
بهر آزادی هر آن کس استقامت میکندچاره این ارتجاع پر وخامت میکند
با من ای دوست ترا گر سرِ پرخاش نبودیارِ دشمن شدنت در همهجا فاش نبود
گر پریشان خم گیسوی تو از شانه نبودهر خمی منزل جمعی دل دیوانه نبود
چنان کز تاب آتش آب از گرمابه میریزدز سوز دل مدام از دیدهام خونابه میریزد
آن دسته که سرگشته سودای جنونندپا تا به سر از دایره عقل برونند
باز دلبر به دلم عزم شبیخون داردکه به رخ دیده شبی اشک و شبی خون دارد
میْپرستانی که از دور فلک آزردهاندهمچو خم از ساغر دل دورها خون خوردهاند
هر شرارت در جهان فرزند آدم میکندبهر گرد آوردن دینار و درهم میکند
عمریست کز جگر، مژه خوناب میخورداین ریشه را ببین ز کجا آب میخورد
آنچه را با کارگر سرمایهداری میکندبا کبوتر پنجه باز شکاری میکند
گر از دو روز عمر مرا یک نفس بمانددر انتظار ناجی فریادرس بماند
توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمودکشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود
آنکه از آرا خریدن مَسنَدِ عالی بگیردمملکت را میفروشد تا که دلّالی بگیرد
باز طوفان بلا لجهٔ خون میخواهدآنچه زین پیش نمیخواست، کنون میخواهد
رسم و ره آزادی یا پیشه نباید کردیا آنکه ز جانبازی اندیشه نباید کرد
گر بدین سان آتشِ کین شعلهور خواهی نمودمُلک را در مدّتی کم پُرشَرَر خواهی نمود
آن غنچه که نشکفت ز حسرت دل ما بودوان عقده که نگشود ز غم مشکل ما بود
هر جا سخن از جلوه آن ماه پری بودکار من سودازده دیوانهگری بود
یک دم دل ما از غم، آسوده نخواهد شدوین عقده بآسانی، بگشوده نخواهد شد
کانون حقیقت دهن بسته ما بودقانون درستی، دل بشکسته ما بود
دی تا دل شب آن بت طناز کجا بود؟تا عقده ز دل باز کند باز کجا بود؟
چو مهربان مَهِ من جلوه بینقاب کندز غم ستارهفشان چشم آفتاب کند