دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
نای آزادی کند چون نی نوای انقلابباز خون سازد جهان را نینوای انقلاب
با فکر تو موافق ناموس انقلابباید زدن به دیر کهن کوس انقلاب
چون شرط وفا هیچ به جز ترک جفا نیستگر ترک جفا را نکنی شرط وفا نیست
در کف مردانگی شمشیر میباید گرفتحق خود را از دهان شیر میباید گرفت
زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفتمشکل ما را بمردن خوب آسان کرد و رفت
از قناعت خواجه گردون مرا تا بنده استپیش چشمم چشمه خورشید کی تابنده است
در چمن تا قدِ سروِ تو برافراخته استروز و شب نوحهگری کار من و فاخته است
آن طایری که در قفس تنگ خانه داشتدر دل کجا دگر هوس آب و دانه داشت
هرگز دلم برای کم و بیش غم نداشتآری نداشت غم که غمِ بیش و کم نداشت
جان من تنها نه خوبان را صباحت لازم استغیر خوبی خوبرویان را ملاحت لازم است
دل زارم که عمرش جز دمی نیستدمی بی یاد روی همدمی نیست
هر لحظه مزن در، که در این خانه کسی نیستبیهوده مکن ناله، که فریادرسی نیست
در شرع ما که قاعده اختصاص نیستحق عوام نیز قبول خواص نیست
این نیست عرق کز رخ آن ماه جبین ریختخورشید فلک رشته پروین به زمین ریخت
این دل ویران ز بیداد غمت آباد نیستنیست آبادی بلی آنجا که عدل و داد نیست
جهان نمای درستی، دل شکسته ماستکلید قفل حقیقت زبان بسته ماست
کیست در شهر که از دست غمت داد نداشتهیچکس همچو تو بیدادگری یاد نداشت
عشقبازی را چه خوش فرهاد مسکین کرد و رفتجان شیرین را فدای جان شیرین کرد و رفت
بیزر و زور کجا زاری ما را ثمر استدر محیطی که ثمر بر اثر زور و زر است
در غمت کاری که آه آتشینم کرده استآنقدر دانم که خاکسترنشینم کرده است
راستی کج کلها عهد تو سخت آمد سسترفتی و عهد شکستی نبد این کار درست
سوگواران را مجال بازدید و دید نیستبازگرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
ما را ز انقلاب سر انتخاب نیستچون انتخاب ما به جز از انقلاب نیست
شب غم روز من و ماه محن سال منستروزگاریست که از دست تو این حال منست