دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
گرچه مجنونم و صحرای جنون جای من استلیک دیوانهتر از من دلِ شیدای من است
غم نیست که با اهل جفا مهر و وفا داشتبا اهل وفا از چه دگر جور و جفا داشت
هیچ چیزی نیست کاندر قبضه اشراف نیستگر وکالت هم فتد در چنگشان انصاف نیست
روزگاریست که در دشت جنون خانه ماستعهد مجنون شد و دور دل دیوانه ماست
مرگ هم در شبِ هجران به من ارزانی نیستبیتو گر زنده بماندم ز گرانجانی نیست
قمری چو من مدیح تو سرو چمن نگفتگر گفت مدح سرو چمن همچو من نگفت
آن پابرهنه را که به دل حرص و آز نیستسرمایهدار دهر چو او بینیاز نیست
از ره داد ز بیدادگران باید کشتاهل بیدادگر این است و گران باید کشت
از دست تو کس همچو من بیسروپا نیستگر هست چو من این همه انگشتنما نیست
کینه دشمن مرا گفتی چرا در سینه نیست؟بسکه مهر دوست آنجا هست جای کینه نیست!
آنکه آتش برفروزد آه دل افروز ماستوآنکه عالم را بسوزد ناله جان سوز ماست
دوش از مهر به من آن مه محبوب گذشتچشم بد دور که آن ماه به من خوب گذشت
پیشِ عاقل بیتَخَصُّص گر عمل معقول نیستپس چرا در کشورِ ما این عمل معمول نیست
غیر خون آبروی توده زحمتکش نیستباد بر هم زنِ خاکستر این آتش نیست
زندگانی گر مرا عمری هراسان کرد و رفتمشکل ما را به مردن خوب آسان کرد و رفت
چمن از لاله چو بنهاد به سر افسر سرخپای گل زن ز کف سبزخطان ساغر سرخ
آن دست دوستی که در اول نگار دادبا دشمنی به خون دل آخر نگار داد
این ستمکاران که میخواهند سلطانی کنندعالمی را کشته تا یک دم هوسرانی کنند
باید این دور اگر عالی و گردون باشدگُنگ و کور و کر و سرگشته چو گردون باشد
ای دودهٔ طهمورث، دل یکدله باید کردیک سلسله دیوان را در سلسله باید کرد
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگرددمگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد
«خیزید ز بیدادگران داد بگیریدوز دادستانانِ جهان یاد بگیرید
ز انقلابی سخت جاری سیل خون باید نمودوین بنای سستپی را سرنگون باید نمود