دفتر شعر
۳۷۷ شعر در این دفتر
بی چیزی من اگرچه پا بست مراغم نیست که تاب نیستی هست مرا
تن یافت برهنگی ز بی رختی مادل تن بقضا داد ز جان سختی ما
از بسکه زند نوای غم چنگی مااندوه کند عزم همآهنگی ما
دردا که ز جهل درد نادانی ماچون سلسله شد جمع پریشانی ما
ای آنکه ترا به دل نه شک است و نه ریبآگاه ز حال خضر و چوپان شعیب
در این ره سخت گر شود پای تو سستاز دست شکستگان شوی رنجه درست
در موقع سخت می نباید شد سستکز عزم، شکسته را توان کرد درست
امروز محصلین ز اعلی تا پستدارند کل اندر کف و بیرق در دست
پیش همه منفعت اگر مطلوب استدر نفع چرا این بد و آن یک خوب است
با طبع بلند قصر قیصر هیچ استدارائی دارا و سکندر هیچ است
هر مملکتی در این جهان آباد استآبادیش از پرتو عدل و داد است
روزی که شرار بغض و کین شعله ور استوز آتش فتنه خشک و تر در خطر است
هر خواجه که خیل و حشمش بیشتر استدرد و غم و رنج و المش بیشتر است
هر روز در این خرابه جنگی دگر استدر ساغر شهد ما شرنگی دگر است
جان بنده رنج و زحمت کارگر استدل غرقه به خون ز محنت کارگر است
دنیای ضعیف کش که از حق دور استحق را بقوی می دهد و معذور است
ما را همه از دو کون یک گوشه بس استدر راه طلب عزم متین توشه بس است
اکنون که چمن چو چتر کیکاوس استوز سبزه دمن چو خوابگاه طوس است
در مسلک ما طریق مطلوب خوش استدلجوئی مردمان مغلوب خوش است
این جعبه رأی را چه دین و کیش استکز آن دل خوب و زشت در تشویش است
نادانی و جهل تا که ما را کیش استبدبختی ما همیشه بیش از پیش است
تحکیم اساس بر مؤسس فرض استاین اصل بهر منعم و مفلس فرض است
در ملک وجود خودنمائی غلط استدر بندگی اظهار خدائی غلط است
هر کس که چو گل در این چمن یکرنگ استبا خار به پیش باغبان هم سنگ است